دسته بندی نظریه های توجیه معرفت شناختی

نویسنده

استادیار دانشگاه شیراز

چکیده

«توجیه» یکی از اجزای سه‌‌‌‌گانۀتعریف یا تحلیلِ سه‌‌‌‌جزئیِ معرفت (باور صادق موجّه) است. بر مبنای این تعریف، باورِ صادق (رأیِ درست یا نظرِ مطابق با واقع) آن گاه معرفت است که موجّه (مُدلّل) باشد. نظریه‌‌‌‌های توجیه، بر مبنای نوع دیدگاه معرفت‌‌‌‌شناسان در بابِ ارتباطِ باور با اراده، به دو گروه وظیفه‌‌‌‌گروانه و ناوظیفه‌‌‌‌گروانه تقسیم میشوند. نظریۀوظیفه‌‌‌‌گروی به بیّنه‌‌‌‌جویی و درون‌‌‌‌گروی، و ناوظیفه‌‌‌‌گروی به برون‌‌‌‌گروی در توجیه می‌‌‌‌انجامند. درون‌‌‌‌گروی به مبناگروی و انسجام‌‌‌‌گروی، و برون‌‌‌‌گروی به وثاقت‌‌‌‌گروی و طبیعت‌‌‌‌گروی تقسیم می‌‌‌‌شوند. مقالۀحاضر می‌‌‌‌کوشد ضمن تبیین فرایند شکل‌‌‌‌گیری نظریه‌‌‌‌های گوناگون در باب توجیه معرفت‌‌‌‌شناختی، به ارائۀدسته‌‌‌‌بندی‌‌‌‌ای از این نظریه‌‌‌‌ها بپردازد.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Classification of Epistemological Justification Theories

نویسنده [English]

  • abalrasoul kashfi

مقدمه

فیلسوفان «معرفت»[1] را «باور صادق موجّه»[2] تعریف می‌‌‌‌کنند. چون این تعریف شامل سه جزء است. به تعریف (یا تحلیل) سه‌‌‌‌جزئی[3] معرفت معروف است. بر مبنای این تعریف فاعل شناسایی (S) به گزارۀ (P) وقتی معرفت دارد که:

       1. S به P باور داشته باشد (BSP

       2. P صادق باشد (P)؛

       3. باور S به P موجّه باشد (JSP).

 در توضیح این تعریف باید گفت: نمی‌‌‌‌توان مدعی معرفت به گزاره‌‌‌‌ای بود و به آن باور یا عقیده نداشت. مثلاً نمی‌‌‌‌توان گفت که «می‌‌‌‌دانم اورست بلندترین قلۀ روی زمین است، اما آن را باور ندارم». به بیان دیگر، فهم عرفی[4] ادّعای معرفت به یک گزاره و باور نداشتنِ آن را متناقض می‌‌‌‌یابد و نیز وقتی می‌‌‌‌توان مدّعی معرفت به یک گزاره بود که آن گزاره صادق باشد، باور کاذب معرفت نیست. از سوی دیگر، باورِ صادق به تنهایی نیز، معرفت نیست. باورِ صادق وقتی معرفت است که موجّه، یعنی مدلَّل
(دارای دلیل) باشد: فهم عرفی باور صادق بدون دلیل را معرفت نمی‌‌‌‌داند؛ به بیان دیگر، حدسِ درست معرفت نیست؛ مثلاً اگر به سبب کوتاهی خطوط کف دست کسی پیش‌‌‌‌بینی کنیم که عمر او کوتاه است و اتفاقاً کوتاه هم باشد، این باور گرچه صادق است، معرفت نیست؛ زیرا ربطی منطقی میان اندازۀ خطوط کف دست و طول عمر وجود ندارد. از این رو، این باور، موجّه (مدلَّل) نیست. اما اگر به جای خطوط کف دست به بیماری کشنده‌‌‌‌ای استناد کنیم که او به آن مبتلاست، آن گاه می‌‌‌‌توان گفت باور ما موجّه است و به کوتاهی عمر او معرفت داریم. در نوشتار حاضر توجیه و نظریات مختلف آن را بررسی می‌‌‌‌کنیم.

1. اراده‌‌‌‌گروی[5] و نااراده‌‌‌‌گروی[6]

از آنجا که مفهوم توجیه پیوندی وثیق با مسئلۀ ارادی یا غیرارادی بودن باور دارد، پیش از پرداختن به ماهیت توجیه به این مسئله می‌‌‌‌پردازیم.

 معرفت‌‌‌‌شناسان در باب ربط و نسبت باور[7] با اراده[8] دو گروه‌‌‌‌اند: «اراده‌‌‌‌گروان» و «نااراده‌‌‌‌گروان».

اراده‌‌‌‌گروان معتقدند که باور تحت مهار اراده و اختیار آدمی است، امّا نااراده‌‌‌‌گروان آن را بیرون از مهار اراده و اختیار می‌‌‌‌دانند. متفکرانی مانند هیوم،[9] گُلدمن[10] و پلَنتینگا[11] نااراده‌‌‌‌گرا، و اندیشمندانی مانند دکارت،[12] لاک،[13] کلیفورد،[14] جیمز[15] و چیزِم[16] اراده‌‌‌‌گرایند. اراده‌‌‌‌گروی، خود، دو قسم است: «اراده‌‌‌‌گروی مستقیم»[17] و «اراده‌‌‌‌گروی غیرمستقیم»[18].

1-1. اراده‌‌‌‌گروی مستقیم

بر مبنای اراده‌‌‌‌گروی مستقیم، باور تحت مهار مستقیم و بی‌‌‌‌واسطۀ اراده است؛ به این معنا که آدمی می‌‌‌‌تواند با اراده و اختیار خویش، مستقیماً و بی‌‌‌‌واسطه:

1. باوری را در خود پدید آوَرَد؛

2. از پدید آمدن باوری در خود مانع شود؛

3. باوری پیشین را در خود بزداید.

 اراده‌‌‌‌گروان مستقیم، خود، دو دسته‌‌‌‌اند: دسته‌‌‌‌ای اراده‌‌‌‌گروی را کلی، و جهان‌‌‌‌شمول[19] و جمعی آن را جزئی و منطقه‌‌‌‌ای[20] می‌‌‌‌دانند. دستۀ اوّل تمامی باورها را تحت مهار مستقیم اراده می‌‌‌‌دانند و دستۀ دوم معتقدند که تنها بعضی باورها چنین‌‌‌‌اند و آن‌‌‌‌ها باورهایی‌‌‌‌اند که بیّنۀ[21] کافی بر صدق آن‌‌‌‌ها در اختیار نباشد. در میان متفکران دکارت و کرکگور[22] به دستۀ اوّل، و لاک، جیمز و چیزِم به دستۀ دوم تعلّق دارند.

1-2. اراده‌گروی غیرمستقیم

بر اساس اراده‌‌‌‌گروی غیرمستقیم چون باور فعل[23] محسوب نمی‌‌‌‌شود، از این رو، تحت مهار مستقیم و بی‌‌‌‌واسطۀ اراده و اختیار نیست. در عین حال، مجموعه‌‌‌‌ای از عوامل در پیدایش یا وازنش باورها دخیل‌‌‌‌اند که پاره ای از این عوامل از افعالِ ارادی - اختیاری انسان محسوب می‌‌‌‌شوند؛ مثلاً جستجو برای یافتن بیّنه‌‌‌‌ای جدید یا دقت در بیّنه‌‌‌‌های موجود از فعل‌‌‌‌های ارادی مؤثّر در تولید یا در وازنش یک باورند. انسان می‌‌‌‌تواند با مهار عوامل یادشده در روند تولید یا وازنش باورها مؤثر باشد، و به بیان دیگر، باورها را به صورتی غیرمستقیم تحت مهار اراده و اختیار خود داشته باشد.

 اخلاق‌‌‌‌باور[24] ریشه در اراده‌‌‌‌گروی (مستقیم یا غیرمستقیم) دارد. بر مبنای اراده‌‌‌‌گروی، چون باور تحت مهار مستقیم یا غیرمستقیم اراده و اختیار آدمی است، از این رو، مانند همۀ افعالِ ارادی اختیاریِ دیگر مشمول احکام اخلاقی است؛ هم می‌‌‌‌توان احکام اخلاقی سکولار (خوب و بد، درست و نادرست، و...) و هم احکام اخلاقی دینی (پسند یا ناپسند خداوند بودن و...) را به آن نسبت داد. ارادی دانستن باور به دیدگاه «وظیفه‌‌‌‌گروانه»[25] در مسئلۀ توجیه و غیرارادی دانستن آن به دیدگاه «ناوظیفه‌‌‌‌گروانه»[26] می‌‌‌‌انجامد.

2. توجیه

بر مبنای تعریف (یا تحلیلِ) سه‌‌‌‌جزئیِ معرفت (باورِ صادقِ موجّه)، آنچه معرفت را از رأی مطابق با واقع (رأیِ درست، حدس صائب[27]) متمایز می‌‌‌‌سازد، وجود مؤیّد صدق در یکی و عدم آن در دیگری است. معرفت باور صادقی است که برای صدقش مؤیّد دارد، در حالی که حدس صائب مؤیّد صدق ندارد و فقط یک باور صادق است. مؤیّدِ صدقِ باور را توجیه می‌‌‌‌نامند. به مثال‌‌‌‌های زیر توجه کنید:

 حسن مبتلا به بیماری اسکیزوفرنی است. او تصور می‌‌‌‌کند که همیشه کسی در تعقیب اوست. وی دیشب در مسیر برگشت به خانه نیز همین تصور را داشت و اتفاقاً برادرش، علی، که نگران حال او بود، او را تعقیب می‌‌‌‌کرد.

 احمد فردی آرزواندیش است. او چندی پیش در بانکی حساب پس‌‌‌‌انداز باز کرد. احمد بر این باور بود که جایزۀ اول این بانک را خواهد بُرد. امروز نتایج قرعه‌‌‌‌کشی حساب‌‌‌‌های پس‌‌‌‌انداز این بانک اعلام شده است و اتفاقاً نام احمد در رأس برندگان این بانک است.

 در مثال‌‌‌‌های بالا هم حسن و هم احمد، هر دو، رأی و نظری مطابق با واقع (صادق) دارند. هم حسن در این باور که کسی در تعقیب اوست، صادق است و هم احمد در برنده شدنش در بانک. امّا هیچ یک از این دو باور مؤیّد صدق ندارند. باور حسن از بیماری او ناشی می‌‌‌‌شود و باور احمد در حدس خوشبینانۀ او ریشه دارد. از این رو، این دو باور موجّه نیستند و در نتیجه معرفت به حساب نمی‌‌‌‌آیند. توجیه یا مؤیّد صدق ویژگی‌‌‌‌ای است که با افزوده شدنش به رأی درست (باور صادق)، آن را به معرفت تبدیل می‌‌‌‌کند.

2-1. توجیه وظیفه‌‌‌‌گروانه[28] و توجیه ناوظیفه‌‌‌‌گروانه[29]

توجیه در معنای ناوظیفه‌‌‌‌گروانه‌‌‌‌اش فقط مؤیّد صدقِ باور است، در حالی که در معنای وظیفه‌‌‌‌گروانه‌‌‌‌اش، افزون بر مؤیّد صدق بودن، در بر دارندۀ نوعی وظیفه یا الزام نیز است. توجیه وظیفه‌‌‌‌گروانه چنین تعریف می‌‌‌‌شود:

 فاعل شناساییِ s در باور به گزارۀ p آن گاه موجّه است که از هیچ وظیفه یا الزامِ معرفتی در فرایندِ باور به p تخطّی نکرده باشد.

 به بیان دیگر، باور موجّه آن است که فرد به لحاظ معرفتی مُجاز به داشتن آن باشد و یا هیچ اصل و قانون معرفتی او را از داشتن آن باور منع نکند.

 توجیه معرفتی در معنای وظیفه‌‌‌‌گروانه‌‌‌‌اش شبیه توجیه اخلاقی[30] است. توجیه اخلاقی را چنین تعریف می‌‌‌‌کنند:

 شخص x در انجام عمل a آن گاه به لحاظ اخلاقی موجّه است که در انجام a از هیچ وظیفه یا الزام اخلاقی[31] تخطّی نکرده باشد.

 و به بیان دیگر، فعل موجّه آن است که فرد به لحاظ اخلاقی مُجاز به انجام آن باشد و یا هیچ اصل و قانون اخلاقی او را از انجام آن فعل منع نکند.

 روشن است که آن گاه از توجیه یا عدم توجیه اخلاقیِ یک فعل می‌‌‌‌توان سخن گفت که آن فعل ارادی- اختیاری باشد، به بیان دیگر، پیش‌‌‌‌فرضِ توجیه اخلاقی یک فعل، ارادی- اختیاری بودن آن است. به همین ترتیب، آن گاه از توجیه یا عدم توجیهِ معرفتیِ وظیفه‌‌‌‌گروانۀ باور می‌‌‌‌توان سخن گفت که باور، فعلی ارادی- اختیاری باشد. به بیان دیگر، پیش‌‌‌‌فرض توجیهِ معرفتیِ وظیفه‌‌‌‌گروانۀ باور، ارادی- اختیاری بودن آن است.

 از آن چه گفته شد، می‌‌‌‌توان نتیجه گرفت که اراده‌‌‌‌گروی در باور مستلزم وظیفه‌‌‌‌گروی در توجیه است و به بیان دیگر، آنان که باور را فعلی ارادی- اختیاری می‌‌‌‌دانند، در ناحیه توجیه وظیفه‌‌‌‌گرا هستند.

 

    اراده‌‌‌‌گروی در باور                          وظیفه‌‌‌‌گروی در توجیه

 

3. وظایف و الزامات معرفتی

در تعریف توجیه معرفتی وظیفه‌‌‌‌گروانه گفتیم که فرد آن گاه موجّه است که از هیچ وظیفه یا الزام معرفتی (ناظر به معرفت) تخطّی نکرده باشد. همان طور که افعال ارادی- اختیاریِ انسان مشمول وظایف و الزامات اخلاقی‌‌‌‌اند، در ناحیۀ شناخت نیز باورهای انسان مشمولِ وظایف و الزاماتی‌‌‌‌اند که آن‌‌‌‌ها را وظایف و الزامات معرفتی می‌‌‌‌نامند. معرفت‌‌‌‌شناسان مبنای وظایف و الزامات معرفتی را دو وظیفه و الزام زیر می‌‌‌‌دانند:

 1. حقیقت‌‌‌‌جویی؛

 2. خطاگریزی.

 وظایف و الزامات معرفتی دیگر از این دو وظیفه و الزام ناشی می‌‌‌‌شوند. گرچه در میان معرفت‌‌‌‌شناسانِ اراده‌‌‌‌گرا در شمار و ماهیت وظایف و الزامات معرفتی اختلاف‌‌‌‌نظر است، امّا همه بر یک الزام معرفتی دیدگاه واحدی دارند و آن اینکه: باوری را باید پذیرفت که بیّنه[32] کافی بر صدق آن در اختیار باشد. این دیدگاه را «بیّنه‌‌‌‌جویی»[33] می‌‌‌‌نامند. بر مبنای بیّنه‌‌‌‌جویی توجیه وظیفه‌‌‌‌گروانه چنین تعریف می‌‌‌‌شود:

 فاعل شناساییِ s در باور به گزارۀ p آن گاه موجّه است که اگر، و فقط اگر، بیّنه کافی در تأیید صدق آن باور در اختیار داشته باشد.

 نظریه بیّنه‌‌‌‌جویی اوّلین بار به وسیلۀ جان لاک مطرح شد و بعدها مورد تأیید فیلسوفانی مانند ویلیام جیمز و در دوران حاضر، رودریک چیزِم قرار گرفت
(Chisholm, 1977, pp.16-86).

4. ماهیت بیّنه

 به مثال‌‌‌‌های زیر توجّه کنید:

در اتاقی هستیم که فصای بیرون را نمی‌‌‌‌توانیم ببینیم، از خیس بودن لباس تازه‌‌‌‌واردان، چتر همراه آنان و صدای رعد پی می‌‌‌‌بریم به اینکه باران می‌‌‌‌بارد.

از دو گزارۀ «هر انسانی فانی است» و «سقراط انسان است»، درمی‌‌‌‌یابیم که: «سقراط فانی است».

 در هر دو مثال بالا، بیّنه (مبنا[34] یا دلیل[35]) مجموعه‌‌‌‌ای از چند باور است:

 در مثال اوّل باور به سه گزارۀ «لباس تازه‌‌‌‌واردان خیس است»، «تازه‌‌‌‌واردان با
خود چتر دارند» و «صدای رعد می‌‌‌‌آید»، بیّنه یا مبنا یا دلیلی بر این باور است که
«باران می‌‌‌‌بارد».

 در مثال دوم باور به دو گزارۀ «هر انسانی فانی است» و «سقراط انسان است»، بیّنه یا مبنا یا دلیلی است بر این باور که: «سقراط فانی است».

 در اینکه یک باور یا مجموعه‌‌‌‌ای از باورها بتوانند برای باوری دیگر بیّنه یا دلیل باشند، اختلافی میان معرفت‌‌‌‌شناسان نیست. در هر دو مثال گفته‌‌‌‌شده چند باور بیّنه یا دلیل برای باوری دیگرند. پرسش مهم در اینجا این است که آیا بیّنه منحصر به باور است (فقط باورها می‌‌‌‌توانند بیّنه یا دلیل باشند)؟ یا اینکه شامل حالات نفسانی دیگر مانند ادراک حسّی، حافظه، گواهی و...نیز می‌‌‌‌شود؟ مثلاً، آیا می‌‌‌‌توان گفت بیّنۀ من بر این باور که میزی روبه‌‌‌‌روی من است، ادراک حسّی من از آن است؟ و یا بیّنۀ من بر این باور که در فلان مدرسه درس خوانده‌‌‌‌ام، حافظۀ من است؟ و یا بیّنۀ من بر این باور که دوستم، حسن، از مسافرت بازگشته است، گواهی دوستم، احمد، از آن است؟ اگر بیّنه شامل حالات نفسانی دیگر است، این حالات، دقیقاً، کدام حالات‌‌‌‌اند؟

 بعضی معرفت‌‌‌‌شناسان بیّنه را منحصر به باور می‌‌‌‌دانند. بونژور در این باره چنین استدلال می‌‌‌‌کند (Feldman, 1992, pp.119-122):

 بیّنه باور را موجّه می‌‌‌‌کند. آنچه، خود، موجّه است، می‌‌‌‌تواند سبب موجّه شدن باور باشد. تنها باور است که می‌‌‌‌تواند موجّه باشد (موجّه بودن فقط صفت باور است). در نتیجه بیّنه فقط باور است.

 ارنست سوسا[36] بر آن است که، افزون بر باورها، تجربۀ حسی نیز می‌‌‌‌تواند بیّنه باشد. او در این راستا بعضی باورها را باورهای پایه[37] می‌‌‌‌نامد و آن را باورهایی تعریف می‌‌‌‌کند که از طریق ادراک حسی موجّه می‌‌‌‌شوند، و نه از طریق باورهای دیگر (Feldman, 1992, pp.119-122).

 «وَن کلیو»[38] اساس دیدگاه سوسا را می‌‌‌‌پذیرد و در بارۀ توجیه چنین تحلیل می‌‌‌‌کند که باور گاه از طریق «تسری توجیه»[39] موجّه می‌‌‌‌شود و گاه از طریق «ایجاد توجیه»[40]. باورهای موجّه توجیه را به باورهای دیگر تسرّی می‌‌‌‌دهند و تجربه‌‌‌‌های حسّی توجیه را در باور‌‌‌‌ها ایجاد می‌‌‌‌کنند؛ مثلاً، باور من به اینکه «سقراط فانی است»، مبتنی بر دو باور «هر انسانی فانی است» و «سقراط انسان است»، است. دو باور اخیر هر دو موجّه‌‌‌‌اند. این دو باور توجیه را به باور «سقراط فانی است»، تسرّی می‌‌‌‌دهند. و باور به اینکه «میزی روبه‌‌‌‌روی من است»، مبتنی بر تجربۀ حسّی من از آن است. این تجربه توجیه را در این باور پدید می‌‌‌‌آوَرَد.

 وظیفه‌‌‌‌گروی به بیّنه‌‌‌‌جویی، و بیّنه‌‌‌‌جویی به دیدگاه درون‌‌‌‌گروی[41]، و ناوظیفه‌‌‌‌گروی[42] به دیدگاه برون‌‌‌‌گروی در توجیه می‌‌‌‌انجامد.

 

       

      وظیفه‌‌‌‌گروی                                                              درون‌‌‌‌گروی

 

 
   

 

 

                     ناوظیفه‌‌‌‌گروی                                 برون‌‌‌‌گروی        

 

5. درون‌‌‌‌گروی و برون‌‌‌‌گروی

توجیه دارای دو شاخۀ «درون‌‌‌‌گروی» و «برون‌‌‌‌گروی» است. پیشتر گفتیم که توجیه یا مؤیّدِ صدق ویژگی‌‌‌‌ای است که با افزوده شدن به رأی درست (باور صادق) آن را به معرفت تبدیل می‌‌‌‌کند. اگر این امر را ذهنی و آگاهی فاعل شناسایی به آن را لازم بدانیم، دیدگاهمان نسبت به توجیه دیدگاهی درون‌‌‌‌گروانه است و اگر آن را امری بیرون از ذهن بدانیم و آگاهی از آن را لازم نشمریم، در این صورت، دیدگاهی برون‌‌‌‌گروانه نسبت به توجیه داریم.

 بر مبنای دیدگاه درون‌‌‌‌گروی، فاعل شناساییِ s در باور به گزارۀ p آن گاه موجّه است که واجد بیّنه یا دلیل یا مبنا به سود آن باور باشد.

 واجد بیّنه بودن به معنای دسترسی داشتن[43] به بیّنه است و دسترسی داشتن به بیّنه، یعنی اینکه فاعل شناسایی بتواند به آن آگاه باشد، و در صورتی که از او از مبنای باورش پرسیده شود، بتواند آن را بیان کند و آن را به عنوان مقدّمه در اثبات صدق باور خود به کار گیرد.

 درون‌‌‌‌گروی دارای دو تقریر است: اکثری[44] و اقلّی[45]. بر مبنای تقریر اکثری، آگاهی صاحب معرفت از بیّنه باید بالفعل باشد و بر اساس تقریر اقلّی آگاهی بالقوه کافی است؛ صاحب معرفت باید بتواند با تمرکز فکری بیّنه را به یاد آوَرَد.

 درون‌‌‌‌گروی دیدگاهی کهن در تاریخ فلسفه است. از زمان افلاطون تا دوران معاصر بیشتر فیلسوفان درونگرو بوده‌‌‌‌اند. توماس آکوینی،[46] دکارت، لاک، از فیلسوفان پیشین، راسل،[47] چیزم، لِرِر[48] از معرفت‌‌‌‌شناسان معاصر از حامیان این نظریه محسوب می‌‌‌‌شوند.

 برونگروی در ربع آخر قرن بیستم در تقابل با درون‌‌‌‌گروی و در پاسخ به معضلات آن مطرح شد. بر مبنای دیدگاه برون‌‌‌‌گروی، فاعل شناسایی در موجّه بودنش به یک باور مُلزم به داشتن بیّنه یا دلیل برای آن نیست. توجیه در این دیدگاه به عواملی بیرون از فاعل شناسایی مرتبط است.

5-1. نظریه‌‌‌‌های درونگروی

درون‌‌‌‌گروی دو نظریۀ مهم «مبناگروی»[49] و «انسجام‌‌‌‌گروی»[50] دارد:

5-1-1. مبناگروی

در نظریۀ «مبناگروی» مجموعۀ باورهای آدمی به یک ساختمان تشبیه می‌‌‌‌شود: همان طور که یک ساختمان دارای دوقسمت زیربنا (پایه) و روبنا (غیرپایه) است و روبنا به زیربنا متّکی است، مجموعۀ باورهای انسان نیز چنین است؛ بعضی باورها زیربنا (پایه)اند و پاره‌‌‌‌ای دیگر روبنا (غیرپایه) و روبناها (غیرپایه‌‌‌‌ها) به زیربناها (پایه‌‌‌‌ها) متکی‌‌‌‌اند. مبناگروی دارای سه اصل است: 1. باورهای انسان دوقسم‌‌‌‌اند: پایه[51] و غیرپایه[52]، 2. توجیه باورهای غیرپایه، مستقیم یا غیرمستقیم، از طریق باورهای پایه است، 3. توجیه باورهای پایه از طریق هیچ باوری (پایه یا غیرپایه) نیست.

 باور پایه چنین تعریف می‌‌‌‌شود:

 یک باور آن گاه پایه است که اگر و فقط اگر بر هیچ کدام از باورهای یک شخص متکی نباشد.

 از آنجا که در مبناگروی، توجیه باورهای غیرپایه از طریق باورهای پایه است، باورهای پایه خود باید موجّه باشند. مبناگروان باورهای پایه را سه قسم «بدیهیات ذاتی»،[53] «بدیهیات حسّی»[54] و «بطلان‌‌‌‌ناپذیرها»[55] می‌‌‌‌دانند.

 باورهای بدیهی ذاتی باور به گزاره‌‌‌‌هایی‌‌‌‌اند که اگر کسی آن گزاره‌‌‌‌ها را بفهمد، گریزی از باور به آن‌‌‌‌ها ندارد. فهم این گزاره‌‌‌‌ها مستلزم موجّه بودن باور به آن‌‌‌‌هاست (توجیه آن‌‌‌‌ها مبتنی بر چیزی جز فهم آن‌‌‌‌ها نیست). حقایق سادۀ منطقی و ریاضی چنین‌‌‌‌اند، مثلاً این حقیقت منطقی که: «چمن سبز است و یا نیست» و یا این حقیقت ریاضی که «یک به علاوۀ یک مساوی با دو است».

 بدیهیات حسّی‌‌‌‌باور گزاره‌‌‌‌هایی‌‌‌‌اند که تجربۀ حسّیِ بی‌‌‌‌واسطه و مستقیمِ فاعلِ شناسایی توجیه‌‌‌‌کنندۀ آن‌‌‌‌هاست؛ مثلاً تجربۀ حسّی من (دیدن و لمس کردن من) از کتاب روبه‌‌‌‌رویم توجیه‌‌‌‌کنندۀ این گزاره است که «کتابی روبه‌‌‌‌روی من است».

 گزاره‌‌‌‌های بطلان‌‌‌‌ناپذیر آن‌‌‌‌هایند که خطای فاعل شناسایی در باور به آن‌‌‌‌ها منطقاً مُحال باشد؛ گزاره‌‌‌‌هایی مانند «نمک را شور می‌‌‌‌یابم» یا «خود را گرسنه می‌‌‌‌یابم»، گزاره‌‌‌‌هایی بطلان‌‌‌‌ناپذیرند. این گزاره‌‌‌‌ها گرچه کذبشان منطقاً مُحال نیست، در عین حال منطقاً مُحال است که شخص در باور به آن‌‌‌‌ها بر خطا باشد؛ مثلاّ مُحال است که کسی گزارۀ «نمک را شور می‌‌‌‌یابم» را باور کند و در عین حال، این گزاره کاذب باشد
(او نمک را شور نیابد) و یا گزارۀ «خود را گرسنه می‌‌‌‌یابم» را بپذیرد و در عین حال، این گزاره کاذب باشد (او خود را گرسنه نیابد).

 در نظریۀ مبناگروی، استنتاجِ گزاره‌‌‌‌های غیرپایه از پایه از طریق استدلال صورت می‌‌‌‌گیرد. استدلال رابطه‌‌‌‌ای یکسویه است (غیرپایه‌‌‌‌ها از پایه‌‌‌‌ها استنتاج می‌‌‌‌شوند و نه بر عکس). استدلال دو قسم است: قیاس و استقراء. قیاس استدلال از کلی به جزیی و استقراء استدلال از جزیی به کلی است. در دانش‌‌‌‌های عقلی استدلالِ مورد استفاده استدلالِ قیاسی، و در دانش‌‌‌‌های تجربی، استقراء است.

5-1-1-1. مبناگروی خطاناپذیر (سنتی)

مبناگروی دارای دو شاخۀ «خطاناپذیر» و «خطاپذیر» است. مبناگروی خطاناپذیر (سنّتی) باورهای پایه را خطاناپذیر می‌‌‌‌داند. این نوع مبناگروی نظریه غالب در میان فیلسوفان دوران باستان، قرون وسطی، و جدید است. افلاطون و ارسطو در یونان باستان؛ توماس آکویناس در قرون وسطی؛ و دکارت، لاک و هیوم در عصر جدید از حامیان این نظریه محسوب می‌‌‌‌شوند. آلوین پلنتینگا، معرفت‌‌‌‌شناس معاصر، مبناگروی سنتی را دو نوع می‌‌‌‌داند:

1. مبناگرویِ سنتیِ باستانی- قرون وسطایی؛[56]

2. مبناگروی سنتی جدید.[57]

 از دیدگاه پلنتینگا مبناگروی سنتی پیش از دکارت «باستانی- قرون وسطایی» و مبناگروی دکارت و فیلسوفان بعد از او «جدید» است (Plantinga, 1974, pp.461-463). به اعتقاد او در مبناگرویِ سنتیِ باستانی- قرون وسطایی باورهای پایه دو قسم «بدیهیات ذاتی» و «بدیهیات حسّی» است.

 در مبناگرویِ سنتیِ جدید که با دکارت آغاز می‌‌‌‌شود، بدیهیات حسی جای خود را به بطلان‌‌‌‌ناپذیرها می‌‌‌‌دهند. در این شاخه از مبناگروی باورهای پایه بدیهیات ذاتی و بطلان‌‌‌‌ناپذیرها هستند. از دیدگاه دکارت از آنجا که حس به جهت خطاهایش قابل اعتماد نیست، گزاره‌‌‌‌های بدیهی حسی خطاپذیرند و باور به آن‌‌‌‌ها نمی‌‌‌‌تواند باور پایه محسوب شود. امّا اگر این گزاره‌‌‌‌ها با گزاره‌‌‌‌هایی جایگزین شوند که حاکی از تجارب ذهنی بی‌‌‌‌واسطه ما از عالم خارج (یا درون) باشند، باور به آن‌‌‌‌ها می‌‌‌‌تواند به جهت بطلان‌‌‌‌ناپذیر بودنش، باور پایه محسوب شود (Plantinga, 1975, pp.461-463).

5-1-1-1-2. مبناگروی خطا‌‌‌‌پذیر

مبناگروی خطا‌‌‌‌پذیر از زمان توماس رید[58] شروع شد. به جهت مشکلاتی که مبناگروی سنتی با آن مواجه بود، رید شرط خطاناپذیری را از باورهای پایه برداشت. تفکر رید در نیمۀ دوم قرن بیستم به وسیلۀ متفکرانی مانند دی.ام. آرمسترانگ،[59] رُدریک چیزُم، ویلیام آلْستون[60] و رابرت اُدی[61] مورد تأیید واقع شد. به این نوع مبناگروی، مبناگروی تعدیل‌‌‌‌شده یا حدّاقلی[62] نیز گفته می‌‌‌‌شود.

5-1-2. انسجام‌‌‌‌گروی

انسجام ارتباطِ دوسویۀ[63] یک باور با مجموعه‌‌‌‌ای از باورهاست. در نظریۀ مبناگروی باورهای بطلان‌‌‌‌ناپذیر، بدیهیّات ذاتی و بدیهیّات حسّی خود‌‌‌‌‏‎‏‏‎‏موجّه‌‌‌‌اند[64] و باورهای دیگر با ابتنای بر آن‌‌‌‌ها موجّه می‌‌‌‌شوند، امّا در انسجام‌‌‌‌گروی هیچ باوری خودْموجّه نیست بلکه ارتباطِ دوسویۀ یک باور با مجموعه‌‌‌‌ای از باورهاست که سبب توجیه آن باور است، به بیان دیگر، فاعل شناساییِ S، آن گاه در باور به گزارۀ P موجّه است که، اگر و فقط اگر، باورِ P با مجموعه‌‌‌‌ای از باورها رابطه‌‌‌‌ای دوسویه داشته باشد. شبکۀ تارهای عنکبوت مدلی مناسب برای این نظریه است. ارتباطِ دوسویۀ باورهای موجّهِ آدمی با یکدیگر، مانند ارتباط دوسویۀ نقاطِ تقاطعِ تارها با یکدیگر، در شبکۀ تارهای یک عنکبوت است. انسجام‌‌‌‌گروی چهار شاخۀ «استلزام ضروری»،[65] «سازگاری»،[66] «تبیین»[67] و «مغلوب‌‌‌‌کنندگی یا خنثی‌‌‌‌سازی»[68] دارد.

5-1-2-1. استلزام ضروری

استلزام ضروری معنای اکثریِ انسجام و قدیمی‌‌‌‌ترین معنای آن است. این معنا از انسجام در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم توسط ایده‌‌‌‌آلیست‌‌‌‌های مطلق،[69] به خصوص اف.اچ. برادلی[70] و برنارد بوزانکه[71] مطرح شد. استلزام ضروری به معنای پیوند قطعی میان دو باور است؛ به بیان دیگر، اگر دو باور a و b چنان باشند که با فرض
صدقِ a، کذبِ b مُحال باشد، گفته می‌‌‌‌شود که a ضرورتاً مستلزم b است، یا ضرورتاً آن را نتیجه می‌‌‌‌دهد.

انسجام به معنای استلزامِ ضروری چنین تعریف می‌‌‌‌شود:

 باور p آن گاه با باورهای یک مجموعه انسجام دارد که اگر و فقط اگر، p ضرورتاً مستلزم هر یک از باورهای آن مجموعه باشد(هر یک از آن‌‌‌‌ها را ضرورتا نتیجه دهد) و یا: p لازمۀ ضروری هر یک از باورهای آن مجموعه باشد (نتیجۀ ضروری هر یک از آن‌‌‌‌ها باشد).

 مثال: اگر نظام k از دو باور p و q به شرح زیر پدید آمده باشد:

 .p هر ایرانی آسیایی است.

 q. بعضی آسیایی‌‌‌‌ها ایرانی‌‌‌‌اند.

 گفته می‌‌‌‌شود که p با q انسجام دارد؛ چرا که ضرورتاً آن را نتیجه می‌‌‌‌دهد و q با p انسجام دارد؛ چرا که نتیجۀ ضروری آن است.

5-1-2-2. سازگاری

سازگاری معنای اقلّی انسجام است که توسط گروهی از اصحاب حلقۀ وین، مانند کارل همپل،[72] در پاسخ به دیدگاه‌‌‌‌های مبناگروانۀ موریتس شلیک[73] بیان شد. سازگاری چنین تعریف می‌‌‌‌شود:

باور  pبا مجموعه‌‌‌‌ای از باورها آن گاه انسجام دارد که با هیچ یک از آن‌‌‌‌ها در تناقض نباشد.

5-1-2-3. تبیین

انسجام به معنای بهترین تبیین نظریۀ ویلفرد سلارز[74] در کتاب «علم، ادراک و واقعیت» و گیلبرت هارمن[75] در کتاب «تفکر» در دهه‌‌‌‌های 1960 و 1970 است.

 تبیین پاسخ به چرایی یک پدیده یا بیان علّت آن است؛ مثلاً تبیین (علّت یا چراییِ) اثرِ پایِ یک انسان در یک ساحل، عبور پیشین یک انسان از آنجاست. افت فشار خون تبیینی برای سرگیجی و حرکت زمین تبیینی برای پیدایش شب و روز است. گاه می‌‌‌‌توان تبیین‌‌‌‌های مختلفی را برای یک رویداد ارائه کرد که در میان آن‌‌‌‌ها یک تبیین بهترین است؛ مثلاً در تبیین اثر پای یادشده، افزون بر تبیین پیش‌‌‌‌گفته، می‌‌‌‌توان آن را به گاوی نسبت داد که کفش‌‌‌‌های انسانی را به او پوشانده و از آن ساحل عبور داده‌‌‌‌اند. از این دو تبیین عبور یک انسان بهترین تبیین است. با توجه به آنچه گذشت، انسجام به معنای تبیین چنین تعریف می‌‌‌‌شود:

 باور p آن گاه با مجموعه‌‌‌‌ای از باورها انسجام دارد که به تنهایی، یا به همراه یک یا چند باور، یک یا چند باور را به بهترین صورت تبیین کند و یا به تنهایی و یا به همراه یک یا چند باور مورد تبیین یک یا چند باور، به بهترین صورت واقع شود و یا همزمان هم تبیین کند و هم مورد تبیین قرار گیرد.

 مثال: به مجموعه‌‌‌‌ای مرکب از سه باور زیر توجه کنید:

 p. دیشب رطوبت هوا از حدِِ a افزایش و فشار هوا از میزانِ b تنزل یافت.

 q. دیشب باران بارید.

 r. امروز سطح معابر و خیابان‌‌‌‌ها خیس است.

 در مجموعۀ بالا p با مجموعه انسجام دارد؛ چرا که بهترین تبیین برای q است. r با این مجموعه منسجم است؛ چرا که مورد تبیین q، به بهترین صورت است. و q با مجموعۀ یادشده انسجام دارد؛ زیرا که بهترین تبیین برای r و در عین حال، به بهترین صورت مورد تبیین p است.

5-1-2-4. مغلوب‌‌‌‌کنندگی یا خنثی‌‌‌‌سازی

این معنا از انسجام که توسط کیث لِرِر، معرفت‌‌‌‌شناس معاصر، مطرح شده است، چنین تعریف می‌‌‌‌شود(Lehrer, 1974 & 1992)  :

 گزارۀ p با مجموعۀ پذیرشهایِ[76] پیشین فاعل شناسایی s آن گاه در انسجام است که p بتواند گزاره‌‌‌‌های رقیب[77] را مغلوب کند، یا خنثی سازد.

همان طور که مشاهده می‌‌‌‌شود، در این معنا از چهار اصطلاح الف. پذیرش، ب. رقابت، ج. مغلوب‌‌‌‌کنندگی و د. خنثی‌‌‌‌سازی در تعریف انسجام استفاده می‌‌‌‌شود.

الف. پذیرش

 لِرِر در در تعریف سه‌‌‌‌جزئی معرفت از اصطلاح «پذیرش» به جای «باور» استفاده می‌‌‌‌کند. از دیدگاه او معرفت عبارت است از «پذیرشِ صادقِ موجّه» و نه «باورِ صادقِ موجّه». منظور لِرِر از اصطلاح «پذیرش» اعتقادورزی به یک گزاره با دو انگیزۀ حقیقت‌‌‌‌جویی و خطاگریزی است؛ در حالی که «باور» هر اعتقادورزی‌‌‌‌ای را شامل می‌‌‌‌شود، چه با انگیزه‌‌‌‌های یادشده باشد و چه غیر آن‌‌‌‌ها. شکل‌‌‌‌گیری باور همیشه ناشی از حقیقت‌‌‌‌جویی و خطاگریزی آدمیان نیست بلکه می‌‌‌‌تواند ریشه در عواملی مانند آرزواندیشی، عادت، غریزه، نیاز و مانند آن‌‌‌‌ها داشته باشد؛ مثلاً می‌‌‌‌شود وجود شانس را آرزواندیشانه باور کرد، امّا نمی‌‌‌‌توان آن را پذیرفت. می‌‌‌‌توانیم وجود همۀ ستارگان را در آسمان باور کنیم، امّا نمی‌‌‌‌توانیم بپذیریم؛ چرا که می‌‌‌‌دانیم بسیاری از آن‌‌‌‌ها سال‌‌‌‌ها پیش از میان رفته‌‌‌‌اند و اکنون فقط نور آن‌‌‌‌هاست که به زمین می‌‌‌‌رسد.

ب. رقابت[78]

 از دیدگاه لِرِر هر گزاره مانند p یک یا چند گزارۀ رقیب دارد. او رقابت را چنین تعریف می‌‌‌‌کند:

 گزارۀ c آن گاه برای گزارۀ p رقیب است که اگر، و فقط اگر، پذیرشِ p با فرض کذبِ c معقول[79]تر از پذیرشِp با فرض صدقِ c باشد.

 به دو گزارۀ زیر توجه کنید:

p. قلّۀ اورست مرتفع‌‌‌‌ترین قلّۀ زمین است.

c. قلّۀ دماوند مرتفع‌‌‌‌ترین قلّۀ زمین است.

گزارۀ c رقیب p است؛ چرا که پذیرش c با فرض کاذب بودن p معقول‌‌‌‌تر از پذیرش c با فرض صدق p است.

ج. مغلوب‌‌‌‌کنندگی

اگر پذیرش گزاره‌‌‌‌ای برای یک فاعل شناسایی «معقول‌‌‌‌تر» از پذیرش رقیبان آن گزاره باشد، گفته می‌‌‌‌شود که آن گزاره «مغلوب‌‌‌‌ساز» رقیبان خود است. در مثال پیشین، اگر پذیرشp برای یک فاعل شناسایی معقول‌‌‌‌تر از پذیرش c باشد، در این صورت p مغلوب‌‌‌‌کنندۀ c برای آن فاعل شناسایی است.

د. خنثی‌‌‌‌سازی

 لِرِر معتقد است که غلبۀ یک گزاره بر رقیبان خود، گرچه شرط کافیِ توجیه است، لازم نیست. او معتقد است که بعضی از گزاره‌‌‌‌های رقیب را نمی‌‌‌‌توان با مغلوب‌‌‌‌سازی حذف کرد و آن زمانی است که تعارض گزارۀ رقیب با گزارۀ مورد پذیرش، نه مستقیم و بی‌‌‌‌واسطه، بلکه غیرمستقیم و باواسطه است. حذف این گزاره‌‌‌‌ها تنها از طریق خنثی‌‌‌‌سازی رخ می‌‌‌‌دهد. به دو گزارۀ زیر توجه کنید:

 اکنون میزی را روبه‌‌‌‌روی خود می‌‌‌‌بینم.

 یکی از چیزهایی که گاهی مردم در خواب می‌‌‌‌بینند، میز است.

 پذیرش هر دو گزاره برای من معقول است؛ می‌‌‌‌پذیرم که اکنون میزی را روبه‌‌‌‌روی خود می‌‌‌‌بینم و نیز می‌‌‌‌پذیرم که مردم گاهی میز را در خواب می‌‌‌‌بینند. امّا در عین حال، گزارۀ دوم، به صورتی غیرمستقیم، صدق گزارۀ اوّل را به چالش می‌‌‌‌کشد؛ چرا که با فرض صدق گزارۀ دوم، این امکان مطرح می‌‌‌‌شود که اکنون نیز ممکن است در حال خواب باشم و نه میز واقعی، که خواب میز را، ببینم. در اینجا نمی‌‌‌‌توان برای حذف گزارۀ دوم از غلبۀ گزارۀ اول بر آن سخن گفت؛ چرا که پذیرش هر دو گزاره برای من، به یکسان، معقول است و مغلوب‌‌‌‌کنندگی زمانی مطرح می‌‌‌‌شود که یکی از دو گزاره از معقولیت کمتری نسبت به دیگری برخوردار باشد. در اینجا لِرِر از مفهوم «خنثی‌‌‌‌سازی» استفاده می‌‌‌‌کند: می‌‌‌‌توان به گزارۀ رقیب (گزارۀ دوم) گزاره‌‌‌‌ای خنثی‌‌‌‌ساز اضافه کرد تا اثر آن را خنثی کند به این معنا که با عطف شدنش به آن گزاره تعارض غیرمستقیم آن را با گزارۀ اصلی(گزارۀ اوّل) از میان ببرد.

لِرِر خنثی‌‌‌‌سازی را چنین تعریف می‌‌‌‌کند:

 اگر گزارۀ cرقیب گزارۀ p باشد، گزارۀ n آنگاه خنثی‌‌‌‌سازِ c است که اگر، و فقط اگر، به c عطف شود، گزارۀ مرکب پدیدآمده از معقولیت همسانی با c برخوردار باشد و با p رقیب نباشد.

 در مثال پیش‌‌‌‌گفته، گزارۀ «اکنون خواب نمی‌‌‌‌بینم»، خنثی‌‌‌‌ساز گزارۀ «یکی از چیزهایی که گاهی مردم در خواب می‌‌‌‌بینند، میز است» است. از عطفِ خنثی‌‌‌‌سازِ یادشده به گزارۀ اخیر گزارۀ زیر پدید می‌‌‌‌آید:

 «یکی از چیزهایی که گاهی مردم در خواب می‌‌‌‌بینند،میز است، امّا من اکنون خواب نمی‌‌‌‌بینم».

 گزارۀ مرکب بالا، اولاً از معقولیت همسانی با گزارۀ «یکی از چیزهایی که گاهی مردم در خواب می‌‌‌‌بینند، میز است»، برخوردار است و ثانیا، برای گزارۀ «اکنون میزی را روبه‌‌‌‌روی خود می‌‌‌‌بینم» نیز رقیب نیست.

 همان طور که در بخش‌‌‌‌های پیشین مشاهده شد لِرِر اصطلاحات کلیدی خود، مانند رقابت، خنثی‌‌‌‌کنندگی و مغلوب‌‌‌‌سازی را با اصطلاح «معقولیت» تعریف می‌‌‌‌کند. گرچه اصطلاح اخیر از اصطلاحات تعریف‌‌‌‌ناپذیر یا اوّلیۀ[80] نظام معرفتی لِرِر محسوب می‌‌‌‌شود، در عین حال، لِرِر «احتمال صدق»[81] را مهم‌‌‌‌ترین رکن معقولیت برمی‌‌‌‌شمرد.

 برای فاعل شناساییِ S یک گزاره، آن گاه از گزاره‌‌‌‌های رقیب معقول‌‌‌‌تر است که بر مبنای گزاره‌‌‌‌های پذیرفته‌‌‌‌شدۀ پیشین خود، احتمال صدق آن گزاره را از گزاره‌‌‌‌های رقیب بیشتر بداند.

5-2. نظریه‌‌‌‌های برون‌‌‌‌گروی

برون‌‌‌‌گروی دو نظریۀ مهم «وثاقت‌‌‌‌گروی»[82] و «طبیعت‌‌‌‌گروی»[83] دارد:

5-2-1. وثاقت‌‌‌‌گروی

اشکالات توجیه درون‌‌‌‌گروانه جمعی از معرفت‌‌‌‌شناسان را در نیمۀ دوم قرن بیستم
به پذیرش برون‌‌‌‌گروی در توجیه وادار ساخت. مهم‌‌‌‌ترین شاخۀ برون‌‌‌‌گروی «وثاقت‌‌‌‌گروی» است.

 بر مبنای وثاقت‌‌‌‌گروی، دسترسیِ فاعل شناسایی به توجیه (دلیل یا مبنایِ باور) شرط حصول معرفت نیست (لازم نیست که فاعل شناسایی بتواند به سود باور خود دلیلی اقامه کند) بلکه شرط حصول معرفت آن است که باور از طریق فرایندِ روان‌‌‌‌شناختیِ اطمینان‌‌‌‌بخشی پدید آمده باشد. باوری که ناشی از فرایندی نامطمئن، مانند حدس، آرزواندیشی، استدلال نادرست و...، باشد، از دید وثاقت‌‌‌‌گروان ناموجه است، امّا باوری که حاصل فرایندی اطمینان‌‌‌‌بخش، مثلاً ادراک حسی، درون‌‌‌‌بینی، استدلال درست و... باشد موجه است؛ چه فاعل شناسایی از این فرایند آگاه باشد و چه نباشد. به بیان دیگر، آنچه در وثاقت‌‌‌‌گروی به توجیه یک باور می‌‌‌‌انجامد، چگونگی پیدایش آن باور است و نه توان فاعل شناسایی در اقامۀ دلیل به سود آن باور.

 فاعل شناساییِ s در باور به گزارۀ p آن گاه موجّه است که اگر، وفقط اگر، باور p از طریق فرایند روان‌‌‌‌شناختی اطمینان‌‌‌‌بخشی به دست آمده باشد.

 از دیدگاه وثاقت‌‌‌‌گروان فرایند اطمینان‌‌‌‌بخش فرایندی است که در بیشتر موارد به باورهای صادق بیانجامد. ادراک حسی فرایندی مطمئن است؛ چرا که فراوردۀ آن عمدتاً باورهای صادق است و آرزواندیشی نامطمئن است؛ زیرا حاصل آن، بیشتر، باورهای کاذب است.

 از آنجا که توجیهِ یک باور مبتنی بر فرایند روان‌‌‌‌شناختی مطمئنی است که سبب پیدایش آن باور و یا بقای آن است، بنابراین، باور به یک توتولوژی نیز، اگر حاصل چنین فرایندی نباشد، معرفت محسوب نمی‌‌‌‌شود.

5-2-2. طبیعت‌‌‌‌گروی بنیادین

طبیعت‌‌‌‌گروی بنیادین رویکردی جدید به معرفت‌‌‌‌شناسی و در تقابل با معرفت‌‌‌‌شناسی سنتی است. این رویکرد برای اولین‌‌‌‌بار توسط کواین در سخنرانی معروفش در سال 1969 با عنوان «معرفت‌‌‌‌شناسی طبیعی‌‌‌‌شده»[84] مطرح شد. کواین در این سخنرانی معرفت‌‌‌‌شناسی سنتی و به خصوص نظریۀ مبناگروی سنتی را مورد نقد جدی قرار می‌‌‌‌دهد. او معتقد است که فیلسوفان پیشین مانند دکارت معرفت‌‌‌‌شناسی را نوعی نظریه‌‌‌‌پردازی می‌‌‌‌دانند که بر مبنای آن انسان می‌‌‌‌تواند به باور‌‌‌‌های معقول از جهان اطراف خود دست یابد، از دیدگاه آنان معرفت‌‌‌‌شناسی مستقل از علوم تجربی و مقدم بر آن است. از این رو، در غیاب نظریه‌‌‌‌های معرفت‌‌‌‌شناختی نمی‌‌‌‌توان هیچ نظریه‌‌‌‌پردازی‌‌‌‌ای در علوم تجربی داشت.

 کواین وظیفه‌‌‌‌گرویِ معرفت‌‌‌‌شناختی و به تبع آن درون‌‌‌‌گروی را به شدت مورد انتقاد قرار می‌‌‌‌دهد و از نوعی برون‌‌‌‌گروی تندروانه دفاع می‌‌‌‌کند. او معرفت‌‌‌‌شناسی را دانشی مستقل از علوم تجربی، مقدم بر آن و پاسخگو به پرسش‌‌‌‌های بنیادین آن نمی‌‌‌‌داند بلکه آن را نوعی علم تجربی، و به طور خاص، شاخه‌‌‌‌ای از روان‌‌‌‌شناسی تجربی معرفی می‌‌‌‌کند. کواین معتقد است کار معرفت‌‌‌‌شناسی توصیف[85] است و نه توصیه[86]؛ به بیان دیگر، معرفت‌‌‌‌شناسی، مانند روان‌‌‌‌شناسی شناختی، به بررسی توصیفی از رابطه‌‌‌‌ای می‌‌‌‌پردازد که میان تحریک حواس به عنوان علّت و باورهای انسان به عنوان معلول وجود دارد. از دیدگاه کواین تنها راه شناخت عالم خارج تجربۀ حسی از آن است، از این رو، از دیدگاه او معرفت‌‌‌‌شناسی به تجربه‌‌‌‌گرایی فروکاسته می‌‌‌‌شود.

طبیعت‌‌‌‌گروی بنیادین دو تفاوت عمده با وثاقت‌‌‌‌گروی دارد: اول اینکه در وثاقت‌‌‌‌گروی باور صادق آن گاه معرفت است که حاصل فرایندی اطمینان‌‌‌‌بخش باشد. این فرایند می‌‌‌‌تواند ادراک حسی، استدلال معتبر، درون‌‌‌‌بینی و یا هر فرایند مطمئن دیگری باشد، در حالی که در طبیعت‌‌‌‌گروی تنها فرایند مطمئن ادراک حسی است؛ دیگر اینکه طبیعت‌‌‌‌گروی بنیادین شاخه‌‌‌‌ای از علوم تجربی محسوب می‌‌‌‌شود، در حالی که وثاقت‌‌‌‌گروی مانند نظریه‌‌‌‌های توجیهِ معرفت‌‌‌‌شناسی سنتی مستقل از علوم تجربی و مقدم بر آنان است.

 بر طبق آنچه گفته شد، می‌‌‌‌توان دسته‌‌‌‌بندی‌‌‌‌ای را از انواع نظریه‌‌‌‌های توجیه مطابق با صفحه بعد ارائه داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادداشت‌‌‌‌ها



[1]. knowledge

[2]. true justified belief

[3]. tripartite definition ( analysis )

[4].common sense

[5]. volitionalism

[6]. non -volitionalism

[7]. belief

[8]. free will

[9]. David Hume (1711-1776)، فیلسوف تجربه‌‌گرای انگلیسی

[10]. Alvin Goldman

[11]. Alvin Plantinga (1932-     )، معرفت‌‌شناس و فیلسوف دین آمریکایی

[12]. Rene Descartes (1596-1650)، فیلسوف فرانسوی و پدر فلسفۀ جدید غرب

[13]. John Locke (1632-1704)، فیلسوف تجربه‌‌گرای انگلیسی

[14]. Clifford William Kingdon (1845- 1879)، ریاضیدان و فیلسوف علم

[15]. William James (1842- 1910)، فیلسوف و روان‌‌شناس آمریکایی

[16]. Roderick M. Chisholm، معرفت‌‌شناس معاصر آمریکایی

[17]. direct volitionalism

[18]. indirect volitionalism

[19]. global

[20]. local

[21]. (evidence)، دلیل صدق باور را بیّنه گویند. در بخش‌‌های بعد در بارۀ ماهیت بیّنه سخن خواهیم گفت.

[22]. Soren Kierkegaard (1813-1855)، فیلسوف، الاهیدان و عارف دانمارکی و پدر فلسفه اگزیستانسیالیزم.

[23]. act

[24]. the ethics of belief

[25]. deontological

[26]. non-deontological

[27]. lucky guess

[28]. deontological justification

[29]. non- deontological justification

[30]. moral justification

[31]. moral duty or obligation

[32]. evidence

[33].evidentialism

[34]. ground

[35]. reason

[36]. Ernest Sosa

[37]. basic belief

[38]. Van Cleve

[39]. transmission of justification

[40]. generation of justification

[41]. internalism

[42]. externalism

[43]. accessibility

[44]. strong

[45]. weak

[46]. Aquinas St. Thomas (1225-1274)، فیلسوف و الاهیدان معروف مسیحی

[47]. Bertrand Russell (1872-1970)، ریاضیدان و فیلسوف انگلیسی

[48]. Keith Lehrer، استاد فلسفه در دانشگاه آریزونای آمریکا

[49]. foudationalism

[50]. coherence

[51].basic beliefs

[52]. non - basic beliefs

[53]. self evident beliefs

[54]. evident to senses

[55]. incorrigible belief

[56]. ancient - medieval classical foundationlism

[57]. modern classical foundationalism

[58]. Thomas Reid (1710 - 1796)، فیلسوف اسکاتلندی و شاگرد هیوم که «نظریۀ شکاکیت» او را نقد می‌کند.

[59]. D. M. Armstrong

[60]. William Alston

[61]. Robert Audi

[62]. moderate or minimal foundationalism

[63]. reciprocal relation

[64]. self justified

[65]. necessary implication

[66]. consistancy

[67].explanation

[68]. beating or neutralizing

[69]. absolute idealists

 (1846-1924)، فیلسوف ایده‌‌آلیست انگلیسیFrancis Herbert Bradley [70].

 (1848-1923)، فیلسوف ایده‌‌آلیست انگلیسیFrancis Bernard Bosanquet [71].

[72]. Carl Gustav Hempel (1905-    )، فیلسوف علم آلمانی، عضو انجمن فلسفۀ تجربی (بعدا: فلسفۀ علمی) برلین

[73]. Friedrich Albert Moritz (1882-1936)، فیزیکدان و فیلسوف علم فیزیک و بنیانگذار حلقۀ وین

[74].Wilfred Sellars

[75]. Gilbert Harman

[76].acceptance

[77]. competitors

[78]. competition

[79]. reasonable

[80] . در یک نظام معرفتی نمی‌‌توان همۀ اصطلاحات را تعریف کرد چرا که مستلزم دور یا تسلسل است. از این رو، یک یا چند اصطلاح با عنوان اصطلاحات تعریف‌‌ناپذیر یا
اوّلیه (undefinable or primitive terms) معرفی شده و بقیۀ اصطلاحات با کمک آن‌‌ها تعریف می‌‌شوند.

[81]. truth probability

[82]. reliabilism

[83]. naturalism

[84]. Epistemology Naturalised

[85]. description

[86]. prescription

 

کتابنامه

- Chisholm, Roderick, M. (1977), Theory of Knowledge, Prentice- Hall, Inc., Englewood, Cliffs, U.S.A.

- Feldman,R (1992),"Evidence", in: Jonathan Dancy & Ernest Sosa (ed),
 A Companion to Epistemology, U.K: Basil Blackwell Ltd.

- Lehrer, Keith (1992), Theory of Knowledge, London: Routledge.

- Lehrer, Keith (1974),Knowledge, London: OxfordUniversity Press.

- Plantinga, Alvin (1975), "Religious Belief Without Evidence"in: Pojman, Louis, Philosophy of Religion: An Anthology, U.S.A.: Wadsworth Publishing Company.