فرگه ویتگنشتاین و استدلال زبان خصوصی

نویسندگان

1 استادیار موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

2 کارشناس ارشد فلسفه از دانشگاه شهید بهشتی

چکیده

یکی از مهم‌ترین موضوع‌هایی که ویتگنشتاین در پژوهش‌های فلسفی بدان پرداخته است، مسئلة زبان خصوصی است. بنا بر نظر وی کاربر زبان از آن جهت که کاربر زبان است، نمی‌تواند اندیشه‌ها، احساس‌ها و عواطف خود را به زبانی یکسره خصوصی و فردی بیان کند. واژه‌ها و جمله‌ها معنایی خصوصی ندارند. برهان زبان خصوصی ویتگنشتاین بر تمایز «صحیح – آنچه صحیح به نظر می‌آید»، استوار است.
از سوی دیگر فرگه در مقالة اندیشه به سود عینیت معنا استدلال می‌کند. به نظر وی در بحث از مفهوم «معنا» همواره باید تمایز اندیشه از تصور را پیش چشم داشت. تصور امری کاملاً خصوصی و ذهنی، و با تصویر ذهنی در پیوند است؛ حال آنکه اندیشه، عمومی، عینی و مرتبط با معناست.
ویتگنشتاین در صورتبندی استدلال زبان خصوصی‌اش از تلقی فرگه‌ از معنا تأثیر پذیرفته است و با این حال، از هستی‌شناسی افلاطونی فرگه بر کنار بوده است.
در این مقاله نخست مستقیماً به شرح استدلال زبان خصوصی ویتگشتاین خواهیم پرداخت و استدلال را از طریق استدلال تبعیت از قاعده، به عنوان کلید اصلی فهم استدلال زبان خصوصی، صورتبندی خواهیم کرد. در مرحلة بعد استدلال زبان خصوصی را در پرتو تبیین واقع‌گرایانه از معنا تعبیر خواهیم کرد. در گام سوم، مقاله به شرح برداشت واقع‌گرایانة فرگه از معنا می‌پردازد. در نهایت، استدلال زبان خصوصی ویتگنشتاین را با قرائت فرگه‌ای از معنا مقایسه خواهیم کرد. 

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Frege, Wittgenstein and Private Language Argument

نویسندگان [English]

  • soroosh dabagh 1
  • reza mosmer 2

مقدمه

یکی از بحث‌انگیزترین موضوعاتی که ویتگنشتاین در کاوش‌های فلسفی[1] بدان پرداخته، بحث استدلال زبان خصوصی است. بنا به نظر ویتگنشتاین، یک کاربر زبان هیچ دسترسی ویژه‌ای به اندیشه‌ها، احساسات و عواطف خود ندارد. به بیان دیگر، شیوه‌ای که کاربر زبان در ابراز اندیشه‌ها، احساسات و عواطف خود به کار می‌گیرد، نمی‌تواند شخصی و خصوصی باشد. واژگان و جملات به صورت شخصی و خصوصی افادۀ معنا نمی‌کنند. استدلال ویتگنشتاین مبتنی بر تمایز «صحیح/ آنچه به نظر صحیح می‌آید» است. طبق نظر او، اگر کاربر زبان مختار باشد که واژه‌ها و جمله‌ها را به شیوه‌ای خصوصی و شخصی به کار ببرد، آن گاه تمایز مذکور، در مقام یک هنجار زبانی، بی‌معنا و نامربوط خواهد بود. به بیان دیگر، در چنین وضعیتی ما نمی‌توانیم تلقی درستی از ضابطه‌مندیِ کاربست یک واژه در سیاق‌های مختلف، به دست دهیم. مدلول کلام فوق این است که کل ایده معناداری زیر سؤال خواهد رفت. در کنار این، فرگه در مقالۀ مشهورش با عنوان «اندیشه»[2] استدلال‌هایی را به نفع عینی بودن معنا مطرح می‌کند. چنان که او می‌گوید، در بحث پیرامون مقوله «معنا»، باید تمایز میان تصور (تصویر ذهنی)[3] و اندیشه را در نظر داشت. ایده تماماً خصوصی و شخصی، سوبژکتیو، و مرتبط با تصویر ذهنی است؛ در حالی که اندیشۀعمومی و همگانی، ابژکتیو، و مرتبط با معناست. به بیان دیگر، تصویر ذهنی هیچ نقشی، به لحاظ دلالت‌شناختی[4] در شکل‌گیری معنا ندارد (برخلاف آنچه لاک، هیوم، و میل می‌گویند). فرگه برای اینکه بتواند تمایز میان اندیشه و معنا را توجیه کند، به عالم مُثُل افلاطونی متوسل می‌شود. بنا به نظر او، همۀکاربران زبان به معانی جمله‌ها دسترسی دارند؛ را که این معانی مستقل از ایشان در عالمی افلاطونی جای دارند. این در حالی است که ایده‌ها و تصاویر ذهنی هر کاربر زبان فقط در دسترس خود اوست. به نظر می‌رسد ویتگنشتاین در صورت‌بندی
استدلال زبان خصوصی خویش متأثر از فرگه است، گرچه دیدگاه افلاطونی فرگه را تأیید نمی‌کند.

در این مقاله می‌کوشیم تبیینی به دست دهیم از اینکه نظریۀفرگه در باب معنا و عینیت آن چگونه در استدلال زبان خصوصی ویتگنشتاین به کار گرفته شده است. بدین منظور، ابتدا به بحث استدلال تبعیت از قواعد خواهیم پرداخت که نقش مهم و معتنابهی در فهم بحث استدلال زبان خصوصی در منظومۀ معرفتی ویتگنشتاین دارد. در این راستا، می‌کوشیم تلقی ضدواقع‌گرایانه[5] از معنا را نقد کنیم و دلایلی در تأیید تلقی واقع‌گرایانه[6] از معنا ارائه کنیم ـ در این تلقی، کاربر زبان هنگام به کار بستن واژگان در سیاق‌های مختلف در برابر الگوهای زبانی[7]، پاسخگو[8] است. با این کار خواهیم
توانست تمایز میان «صحیح» و «آنچه به نظر صحیح می‌آید» را از منظر دلالت‌شناختی توضیح دهیم.

بخش نخست، حجم زیادی از مقاله را به خود اختصاص داده است. از آنجایی که قرائت ضدواقع‌گرایانه در ادبیات ویتگنشتاین‌پژوهی قرائت شایعی است، و در عین حال صورت‌بندی ما از استدلال زبان خصوصی مبتنی بر تلقی واقع‌گرایانه از معناداری است، نقد تلقی ضدواقع‌گرایانه از ویتگنشتاین در اینجا ضروری می‌نماید. در واقع پرداختن به قرائت ضدواقع‌گرایانه در این مقاله فی‌حدنفسه موضوعیت ندارد بلکه طریقیت دارد و مسیر را برای پرداختن به استدلال زبان خصوصی و تلقی فرگه از مقولۀ معناداری هموار می‌سازد. در ادامه، استدلال زبان خصوصی را در پرتو تلقی واقع‌گرایانه از معنا بازخوانی می‌کنیم. سوم، تلقی فرگه از معنا را به تفصیل بررسی می‌کنیم. سرانجام، استدلال زبان خصوصی ویتگنشتاین را با تلقیِ فرگه‌ای معنی مقایسه خواهیم کرد. نتیجۀ بحث چنین خواهد بود که عینیت معنی در مفهومِ فرگه‌ایِ آن تأثیر زیادی بر استدلال زبان خصوصی ویتگنشتاین داشته است.

1. استدلال تبعیت از قاعده

برای به دست دادن صورت‌بندی موجهی از استدلال زبان خصوصی، در ابتدا باید استدلال تبعیت از قاعده را بررسی کنیم و در بارۀ ضابطه‌مندی کاربست واژه‌ها و معیار هنجاری‌ای ‌که درستی و نادرستی کاربست واژگان را تعیین می‌کند، بحث کنیم. از آنجا که استدلال تبعیت از قاعده بر تمایز «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید» و وجود الگوهای زبانی کاربست واژه در سیاق‌های گوناگون بنا شده است، بحث‌هایی که ویتگنشتاین متأخر در این باب انجام داده، در درک بهتر استدلال زبان خصوصی، که آن هم مبتنی بر تمایز «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید»، است، یاری‌مان می‌دهد.[9]

حال به استدلال تبعیت از قاعده می‌پردازیم. ناتوانی یک دانش‌آموز در به زبان آوردن و صورت‌بندی نظری چگونگی تبعیت از یک قاعده، مثلاً قاعدۀ «افزودنِ 2»، لب استدلال تبعیت از قاعده است. هر توضیح و تفسیری نیازمند تفسیری دیگر است، و سلسلۀ تفسیرها بی‌پایان است. بنابراین هیچ معیار هنجاری صورت‌بندی شده‌ای[10] برای تفکیک میان درستی و نادرستی تبعیت از یک قاعده وجود ندارد. ما در پی آنیم که فرایند چگونگی تبعیت از یک قاعده را روشمند سازیم و الگویی متعین و پیشاپیش موجود در این باب ارائه دهیم، اما هیچ تلقی نظریِ نهایی شده‌ای در این میان یافت نمی‌شود. ویتگنشتاین می‌گوید:

«... حالا از دانش‌آموز می‌خواهیم یک دنباله را (مثلاً 2+) را بعد از 1000 هم ادامه دهد ـ و او می‌نویسد 1000، 1004، 1008، 1012. ما می‌گوییم: «انگار حواست پرت است!»ـ او متوجه نمی‌شود. ما می‌گوییم: «قرار بود دوتا دوتا اضافه کنی ]قاعده افزودنِ 2[. نگاهی به شروع دنباله بینداز» او پاسخ می‌دهد: «بله، اشتباه کرده‌ام؟ فکر می‌کردم باید این طوری انجام دهم.» ـ یا فرض کنید با انگشت به دنباله اشاره کند و بگوید: «اما من که مثل قبلی‌ها انجام داده‌ام.» ـ هیچ فایده‌ای ندارد که بگویید: «یعنی نمی‌فهمی؟ مگر نمی‌بینی...؟ ـ و باز مثال‌ها و توضیحات قبلی را تکرار کنید» (ویتگنشتاین، 1381،§185).

مطابق نظر ویتگنشتاین، چنین فهم صورت‌بندی‌شده‌ای‌ که بر اساس آن بتوان از قواعد تبعیت کرد، وجود ندارد. البته مدلول کلام فوق این نیست که پیروی کردن از قواعد غیرروشمند و بی‌ضابطه است بلکه شیوۀ درست تبعیت از یک قاعده‌ هنگامی آشکار می‌شود که ما آن قاعده را در ساحت عمل به کار‌ گیریم. در بارۀ شیوۀ درست تبعیت از یک قاعده نمی‌توان نظریه‌پردازی کرد و آ‌ن را بیان کرد. نمی‌توان آن را در قالب یک گزاره صورت‌بندی کرد؛ چرا که تبعیت موجه از این گزاره اخیر نیز مبتنی بر صورت‌بندی گزارۀ دیگری است و... در این حالت با تسلسلی مواجه می‌شویم که نهایتی بر آن مترتب نیست. ویتگنشتاین می‌نویسد:

«شخص حواس‌پرتی که با فرمانِ «به راست راست! «به چپ می‌پیچد،‌ و سپس به پیشانی خود می‌کوبد و می‌گوید: «آه! به راست راست!» و به راست می‌پیچد- چه چیز او را متوجه اشتباهش کرد؟ یک تفسیر؟» (ویتگنشتاین، 1381،§506).

«[و] اینکه واژه‌ای را به کار می‌بریم، بی‌آنکه توجیهی برایش داشته باشیم، به این معنا نیست که حق نداریم آن را به کار ببریم» (ویتگنشتاین، 1381،§289).

بنا بر رأی ویتگنشتاین، مرد حواس‌پرت در یک آن[11] می‌فهمد که عمل درست کدام است. مسئله این است که مرد حواس‌پرت با چرخش به راست عمل صحیح را انجام می‌دهد، هرچند نمی‌تواند استدلالش را به زبان آورد و صورت‌بندی نظری بدان بخشد. به بیان دیگر، می‌توان گفت که او آن عمل را در ابتدا از آن رو اشتباه انجام داد که عمل درست را درنیافته بود. اما بعد، در یک آن می‌فهمد مرتکب عمل اشتباهی شده است، لذا به سمت راست می‌چرخد. استدلال و توجیه او برای انجام این کار نمی‌تواند صورت‌بندی نظری شود و در قالب کلمات ریخته شود؛ چرا که هر صورت‌بندی‌ای که در این میان به دست داده شود، برای احراز توجیه معرفت‌شناختی خود نیازمند صورت‌بندی نظری دیگری است و حد یقفی بر این روند مترتب نیست. اما مدلول کلام فوق این نیست که به راست چرخیدنِ آن شخص موجه نیست. او چگونگی تبعیت از قاعدهِ «به راست راست» را در یک آن درمی‌یابد. این را می‌توان نوعی توجیه معرفتی دانست، هرچند توجیهی که نمی‌تواند در قالب کلمات ریخته شود.

در واقع، فحوای استدلال تبعیت از قاعده این است که به جای آنکه به قواعد و تفسیرهای آنها عطف نظر کنیم تا تبیینی از چگونگی تکون قیود هنجاری به دست دهیم،‌ بر روی چگونگی به کار بسته شدن واژگان در مقام عمل تمرکز کنیم. نفسِ استفاده‌ای که ما کاربران زبان در طول زمان از واژگان در سیاق‌های مختلف می‌کنیم، در ظهور و بروز هنجارمندی‌ای‌که در پی به دست دادن تبیینی از آنیم، نقشی بی‌بدیل ایفا می‌کند. در اینجا ما به عنوان کاربر زبان با مشارکت در به کار بستن واژگان در سیاق‌های مختلف، نقشی محوری در تکون معیار هنجارمندی داریم. مشارکت و مساهمت کاربران زبان در به کار بستن فعالانه واژگان در سیاق‌های مختلف نقشی محوری در به دست دادن متافیزیک مِعیار هنجاری تفکیک میان کاربست صحیح و سقیم واژگان ایفا می‌کند.

البته تلقی دیگری نیز از استدلالِ تبعیت از قاعده وجود دارد که باید آن را در نظر بگیریم. از آنجا که این طرز تلقی شکاکانه و نوع مواجهه آن با معیار هنجاری احراز صحت و سقم کاربست واژگان، تمایز «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید» را بی‌اعتبار می‌کند، لازم است این تلقی شکاکانه را نقد و بررسی کنیم تا بتوانیم تلقی‌ای واقع‌گرایانه در باب معنا و معیار هنجاری احراز صحت و سقم کاربست واژگان به دست دهیم.

1ـ1. تلقی ضدواقع‌گرایانه از معنا

مطابق تلقی ضدواقع‌گرایانه و شکاکانه از استدلال تبعیت از قاعده ویتگنشتاین،‌ آنچه که ما به نحو شهودی و مبتنی بر عقل متعارف معنای یک واژه قلمداد می‌کنیم، وجود ندارد. تنها چیزی که هست‌ و می‌تواند کاربرد آتی یک واژه را معین کند، کاربست‌های پیشین آن واژه است.

اجازه دهید تلقی شکاکانه از سخن ویتگنشتاین را دقیق‌تر بررسی کنیم. طبق نظر کریپکی[12] - که مؤثرترین قرائت شکاکانه را از ویتگنشتاین ارائه کرده است- لبّ استدلال تبعیت از قاعده در کاوش‌های فلسفی عبارت است از اینکه واقعیتی با عنوان «معنا» وجود ندارد و همۀ آنچه ما در زبان داریم، حاصل توافق (قرارداد) است؛ مثلاً من اینک «+» را می‌نویسم. این نشانه چه معنایی دارد؟ در نگاه اول، به نظر می‌رسد هر گاه با این نشانه مواجه شویم‌، این نشانه دلالت بر جمع کردن می‌کند. وقتی آموزگاری روی تخته می‌نویسد «?=52+47» و از دانش‌آموزانش می‌خواهد جواب را پیدا کنند، گمان ما این است که دانش‌آموزان می‌دانند باید چه کنند؛ یعنی ما معتقدیم آنها باید آن دو عدد را با هم «جمع» کنند. چرا چنین فکر می‌کنیم؟ زیرا «+» متضمن جمع کردن است. طبق برداشت کریپکی، تنها معنایی که از نشانه «+» مستفاد می‌گردد، جمع کردن است و این علامت صرفاً تا به حال بر این معنا دلالت می‌کرده است؛ اما هیچ ضمانتی در بارۀ معنای کنونی و آتیِ نشانه «+» وجود ندارد. ما فقط می‌توانیم در بارۀ کاربست‌های پیشین نشانه‌ها و واژه‌ها سخن بگوییم. کاربست‌های پیشین دلالتی در باب معنای کنونی یا آتی آنها نمی‌کنند. از این رو، در مورد ضابطه‌مند بودن کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف نیز ما نمی‌توانیم در باب کاربست کنونی یا آتی واژگان چیزی بگوییم. همان طور که کریپکی می‌گوید:

«هیچ واژه‌ای نمی‌تواند هیچ معنایی داشته باشد. هر بار که واژه‌ای را به کار می‌بریم، تیری در تاریکی پرتاب می‌کنیم؛ مقصود کنونی ما ]از به کار بستن آن واژه[، می‌تواند به گونه‌ای تفسیر شود که با هر آنچه که خود می‌خواهیم، مطابقت داشته باشد. بنابراین ]در به کار بردن یک واژه[، نه مطابقتی در کار است ]با کاربردهای قبلی آن[ و نه مغایرتی» (Kripke, 1982, p55).

پس، بر طبق نظر کریپکی، من مجازم «+» را بنویسم و منظورم چیزی به جز آن چیزی باشد که تا به حال معنای آن بوده است؛ مثلاً‌ ممکن است کسی بگوید که از حالا به بعد، معنایی که من از نشانه «+» مراد می‌کنم، عبارت است از اینکه اگر دو عددی که در دو سوی این علامت قرار می‌گیرند، کوچک‌تر از 50 باشند، آنها را باید با هم جمع کرد، والا نتیجه مساوی 50 است؛ برای مثال، اگر داشته باشیم «?= 37 + 23»، مطابق با این تلقی، پاسخ عبارت است از 60. و اگر داشته باشیم «?= 69 + 53»، پاسخ برابر با 50 خواهد بود. بنابراین، مطابق تلقی کریپکی از ویتگنشتاین، چنین نیست که قیود هنجاری،‌ چگونگی کاربست واژه را تحدید می‌کنند. چیزی با عنوان معیار هنجاریِ احراز صحت و سقم کاربست واژگان وجود ندارد. ما می‌توانیم نشانه‌ها را به نحو دل‌بخواهی و گزافی در سیاق‌های مختلف به کار بندیم و از آنها تعیین مراد کنیم. به تعبیر دیگر، زمانی که ما در بارۀ معنا و چگونگی تکون آن سخن می‌گوییم، مرادمان بررسی شرائط صدق[13] کاربست واژگان نیست. در مقابل، طبق ادعای کریپکی آنچه مورد‌نظر است، شرائط اظهارپذیری[14] است؛ یعنی شرایطی که توسط جامعۀ کاربران زبان هنگام کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف به رسمیت شناخته می‌شود. در غیاب وجود شرایط صدق برای الگوهای کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف، ضابطه‌مندی کاربست واژگان مبتنی بر به فعلیت رسیدن قابلیت‌ها و استعدادهای زبانی یک کاربر زبان توسط سایر کاربران زبان یک جامعۀ زبانی است؛ به نحوی که کاربر زبان جدید هنگام به کار بستن واژه در سیاق‌های مختلف به مانند دیگران از واژۀ تعیین مراد می‌کند. همین و بس. تکون معانی واژگان، در این نگاه، صدق و کذب‌بردار نیستند.

اگر بخواهیم سخن کریپکی را در قالبی منطقی صورت‌بندی کنیم،[15] قرائت وی از آرای ویتگنشتاین در بحث استدلال تبعیت از قاعده، و در باب معنا، بدین صورت خواهد بود:

                  مقدمه 1: معنی = نشانه + تفسیر

                  مقدمه 2: چیزی با عنوان تفسیر مشخص و معین وجود ندارد

 
   

 

 

                  نتیجه: چیزی با عنوان معنا وجود ندارد.

در این خوانش، مطابق نظر کریپکی، نظریۀ معناداری ویتگنشتاین مشتمل بر دو جزء است: جزء اول «نشانه» است که خالی از هنجار[16] است؛ مثلاً وقتی کسی نشانه‌هایی چون «+» یا «!12» یا «x2» را می‌نویسد، این نشانه‌ها هیچ معنایی از پیش خود ندارند. آنها بی‌هنجار و بدون هر گونه نیروی هنجاری[17] هستند. در واقع، جزء دوم معنا هنجاری است‌ و به نشانۀ مرده[18] جان بخشیده و آن را معنادار می‌سازد و همین است که باعث می‌شود در معادلۀ ریاضی «106= 59 + 47»، نشانۀ «+» متضمن معنای جمع کردن باشد. به نظر کریپکی، لُبّ استدلال تبعیت از قاعده عبارت از نفی ضابطه‌مند بودن کاربست یک واژه در سیاق‌های مختلف است. به دیگر سخن، هر نامزدی که برای ایفای نقش تفسیرکنندگی یا ضابطه‌مندکنندگیِ کاربست یک واژه معرفی شود، در نهایت، واقعیتی دیگر در بارۀ آن نشانه مرده است و بدون نیروی هنجاری خواهد بود؛ چرا که هر تفسیری خود به ناچار با نشانه‌های مردة دیگری بیان می‌شود و بنا به فرض، نشانۀ مرده نمی‌تواند هنجارمندی فراهم کند. در واقع، اگر نشانه بی‌هنجار نمی‌تواند معیار هنجاری‌ای به دست دهد تا به مدد آن صحت و سقم کاربست واژگان سنجیده شود، ناچار هر نشانۀ اضافی دیگری نیز همین وضعیت را خواهد داشت و نمی‌تواند موجد هنجارمندی گردد. تنها چیزی که خواهیم داشت، سلسله‌ای بی‌پایان از تفسیرها خواهد بود که ذاتاً بدون هر گونه نیروی دلالت‌شناسانه هستند. علاوه بر این، این فرایند حد یقفی ندارد و ما با یک تسلسل بی‌انتها روبه‌روییم. هر قدر بیشتر سعی کنیم به معیاری هنجاری برای احراز صحت و سقم کاربست واژگان نائل آییم، از آن دورتر می‌شویم، و هرگز به چنین معیاری نخواهیم رسید. بنابراین، واقعیتی به نام «معنا» وجود ندارد. چیزی با عنوان «شرایط صدق» وجود ندارد که در پرتو آن بتوان کاربست صحیح و سقیم واژگان در سیاق‌های مختلف را از یکدیگر تفکیک کرد. نقل قول زیر از ویتگنشتاین را در نظر بگیرید:

«اما قاعده چگونه می‌تواند آنچه را که در این نقطه باید انجام دهم، نشانم دهد؟ بنا به تفسیری، هر آنچه انجام دهم مطابق قاعده است.» ـ آنچه باید بگوییم این نیست بلکه باید بگوییم: هر تفسیری، خود نیز به همراه آنچه تفسیر می‌کند، پا در هواست، بنابراین، هیچ کمکی ]به تفسیر آن[ نمی‌کند» (ویتگنشتاین، 1381، §198).

«[و] پارادوکس ما این است: هیچ روالی را نمی‌توان با قاعده‌ای مشخص کرد؛ زیرا هر روالی را می‌توان با هر قاعده‌ای وفق داد. پاسخ این است: اگر می‌توان هر چیزی را با قاعده‌‌ای مطابق کرد، پس می‌توان کاری هم کرد که مغایر آن شود. پس نه مطابقتی در کار است؛ نه مغایرتی (ویتگنشتاین، 1381، §201).

هر قاعده‌ای را می‌توان به طرق نامحدودی تفسیر کرد؛ زیرا چیزی با عنوان ضابطه و معیار برای تفکیک میان درستی و نادرستی کاربست واژگان وجود ندارد. با چنین نتیجه‌گیری شکاکانه‌ای نقش سایر کاربران زبان صرفاً عبارت از سوق دادن فرد در به کار بستن یک واژه به همان شیوه‌ای خواهد بود که دیگران آن ‌را به کار می‌برند. کریپکی این شرایط را شرایط اظهارپذیری می‌نامد. آنچه در جامعه کاربران زبان رخ می‌دهد، عبارت است از اینکه دیگر کاربران زبان، شخص را به نحوی برمی‌انگیزانند که واژگان را بمانند ایشان در سیاق‌های مختلف به کار گیرد و از این طریق وارد دادوستد معنایی و ارتباط کلامی با جامعۀ زبانی شود.

می‌توان بحث را چنین جمع‌بندی کرد: قرائت شکاکانه کریپکی از ویتگنشتاین مبتنی بر تلقی دوجزئی[19] از معناست که مطابق آن، معنا متشکل از دو مؤلفه است: نخستین جزء، نشانۀ مرده است که بدون ‌هنجار است و نیروی دلالت‌شناختی ندارد و نیاز دارد که معنادار شود. مؤلفۀ دوم متضمن معیار هنجاریِ احراز صحت و سقم کاربست واژگان است که خود نشانۀ‌ مرده‌ای دیگر، و نیازمند تفسیری دیگر خواهد بود. بنابراین معیاری برای کاربست صحیح و سقیم واژگان در سیاق‌های مختلف وجود ندارد. بدین‌سان با تسلسلی بی‌انتها روبه‌رو می‌شویم. نتیجه‌ اینکه چیزی با عنوان الگوهای هنجاری‌ای‌که متضمن به دست دادن شرائط صدق و کذب کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف باشند، وجود ندارد. مدلول کلام فوق این است که واقعیتی با عنوان معنا وجود ندارد. همۀ آنچه که می‌توانیم در بارۀ معنا بگوییم، عبارت از شرایط اظهارپذیری است که بر طبق آن، تحت شرایطی پذیرفته‌شده، قابلیت‌های زبانی یک کاربر زبان توسط دیگر کاربران جامعۀ زبانی به نحوی به فعلیت می‌رسد که یک واژه را نظیر ایشان به کار ببرد و از آن تعیین مراد کند.[20]

1ـ2. رد تلقی ضدواقع‌گرایانه از معنا

همان گونه که دیدیم، مطابق با تلقی ضدواقع‌گرایانه و شکاکانه از ویتگنشتاین، کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف در سیطرۀ الگوهای زبانی نیست و معیاری برای تفکیک میان صحت و سقم کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف وجود ندارد.

اما قرائت بدیلی نیز از رأی ویتگنشتاین وجود دارد؛ می‌توانیم آن را در مقابلِ تلقی ضدواقع‌گرایانه، تلقی واقع‌گرایانه از ویتگنشتاین بخوانیم. بنا بر این دیدگاه، کاربر زبان در به کار بستن واژگان در سیاق‌های مختلف دلائلی در دست دارد، هرچند نمی‌تواند آن دلائل را به صورت نظری صورت‌بندی کند. چنین نیست که ویتگنشتاین با تمسک جستن به نظریۀ معنای دوجزئی، تلقی شکاکانه‌ای از معنا به دست داده باشد. در مقابل، لب سخن استدلال تبعیت از قاعده نفی تلقی دوجزئی از معناست. مطابق با این تلقی، معنا شامل دو مؤلفۀ جدا از یکدیگر نیست بلکه صرفاً مشتمل بر یک جزء است. چیزی با عنوان نشانۀ مرده بی‌هنجاریِ که نیازمند جان‌بخشی باشد، در کار نیست. نباید فرض کنیم ابتدائاً نشانه‌ای هست و سپس یک جزء هنجاری بدان افزوده می‌شود تا هنجارمندی را فراهم آورد. در اینجا فقط یک چیز داریم: «نشانه- در- کاربرد»، که می‌توان آن‌را در مقابل با تلقی دوجزئی از معنا، تلقی یک‌جزئی یا وحدت‌گرایانه[21] قلمداد کرد. این تلقی وحدت‌گرایانه قادر است آنچه را که ما در پی آنیم، یعنی ضابطه‌مندی کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف فراهم آورد. بنابراین، ما الگوهای هنجاری‌ای برای ضابطه‌مند ساختن کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف در دست داریم، الگوهایی که تنظیم‌کنندۀ چگونگی به کار بسته شدن و افادۀ معنا کردن واژگان در سیاق‌های مختلف‌اند.

در این تلقی واقع‌گرایانه، مفهوم «ورزیدن»[22] در آثار ویتگنشتاین متأخر را باید در معنای هنجاری[23] فهمید؛ نه معنای توصیفی و جمع‌گرایانه.[24] ورزیدن در معنای هنجاری متضمن این نکته است که نفسِ کاری که ما کاربران زبان با واژگان در سیاق‌های مختلف انجام می‌دهیم، معنا را پدید می‌آورد. در واقع، تکون معنا چیزی از جنس ورزیدن مستمر در مقام عمل است. هیچ صورت‌بندی و تبیین نظری‌ای از چگونگی تکون معنا نمی‌توان به دست داد؛ چرا که همیشه بقیّتی از آن بر جای می‌ماند که صورت‌بندی نظری نمی‌تواند آن ‌را کماهوحقه تبیین کند. به تعبیر دیگر، به دست دادن تبیینی از چگونگی تکون الگوهای هنجاریِ صحت و سقم کاربست واژگان مبتنی بر صورت‌بندی نظری نیست. می‌توان از الگوهای هنجاری سخن به میان آورد، اما الگوهایی که در مقام عمل و بر اثر اشتغال کاربران زبان به ورزیدن پدیدار می‌شوند. صدق و کذب و استدلال‌ورزی در این تلقی به حساب می‌آیند، اما به جای هویدا شدن در بحث و فحص نظری- استنتاجی و هر آنچه در قالب کلمات ریخته می‌شوند و به بیان می‌آیند، این مقولات در مقام عمل و بر اثر ورزیدن مستمر کاربران زبان بروز و ظهور پیدا می‌کنند؛

«او چگونه می‌تواند بداند که یک الگو را چگونه ادامه دهد، هر قدر هم راهنمایی‌اش کنید؟ ـ خب، خود من چگونه می‌دانم؟ ـ اگر معنی‌اش این است که «آیا دلایلی دارم؟» پاسخ این است: دلایل من به زودی ته می‌کشد و آن گاه بی‌آنکه دلیلی داشته باشم، عمل می‌کنم» ( ویتگنشتاین، 1381،§211).

توجیه و دلیل‌آوری[25] در جایی به پایان می‌رسد و ما کاربران زبان نمی‌توانیم دلیلی اقامه کنیم له این مدعا که معنای یک واژه چگونه تعین می‌یابد. البته مدلول کلام فوق این نیست که برای به کار بستن صحیح یک واژه هیچ دلیلی در دست نیست بلکه صرفاً نشان می‌دهد که نمی‌توان چگونگی تکون معنای یک واژه را در قالب جمله یا گزاره بیان کرد. قیود هنجاری‌ای ‌که کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف را معین می‌کنند، در قالب کلمات نمی‌توانند ریخته شوند. تلقی وحدت‌گرایانه از معنا می‌کوشد نشان دهد که چگونه اشتغال کاربر زبان به ورزیدن می‌تواند از عهدۀ این مهم برآید؛ به نحوی ‌که حدود و ثغور معنا را روشن سازد و آن ‌را واجد قیود هنجارگذار گرداند.

آنچه کاربرد واژه‌ها را ضابطه‌مند می‌کند و معیار درستی و نادرستی آن را تأمین می‌کند، رفتار ما کاربران زبان با واژگان در مقام عمل و چگونگی به کار بستن آنها‌ست؛ نه گفتار ما. به همین سبب کاربر زبان نقشی محوری در بروز و ظهور هنجارمندی ایفا می‌کند. به بیان دیگر، منشأ هنجارمندی[26] و شرایط صدق کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف در رفتار زبانی ما کاربران زبان و کاری که ما با واژگان در مقام عمل انجام می‌دهیم،[27] مندرج است؛ نه در گفتار ما. به نظر می‌رسد آنچه ویتگنشتاین در بحث استدلال تبعیت از قاعده می‌کوشد نشان دهد، همین مطلب است. او یک تلقی غیرنظریه‌ای[28] از الگوهای هنجاریِ کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف ارائه می‌کند، که طبق آن، کاربر زبان نقشی محوری و اصلی در فهمیدن و درک یک قاعده، به شیوه‌ای غیراستنتاجی دارد. ویتگنشتاین می‌نویسد:

«این واقعیت نشان می‌دهد که برای فراچنگ‌آوردن و درک یک قاعده، راهی هست که تفسیر نیست بلکه در آنچه موارد بالفعل «تبعیت از قانون» یا «تخلف از آن» می‌نامیم. بروز می‌کند» (ویتگنشتاین، 1381، §201).

به نظر می‌رسد کریپکی در تفسیر خود از بحث استدلال تبعیت از قاعده، این قطعه از فقرۀ 201 را نادیده گرفته است.[29] در فقرة 201، ویتگنشتاین در این باب سخن می‌گوید که درک یک قاعده، فی‌نفسه، یک تفسیر نیست، والا ما با تسلسلی بی‌انتها از تفاسیر مواجه می‌شویم که هرگز به پایان نمی‌رسد. در عوض، فراچنگ آوردن و درک قاعده‌ها می‌تواند به شیوه‌ای غیرنظریه‌ای محقق شود، اما نمی‌تواند با به زبان آوردن و ارائۀ تفسیری دیگر انجام گیرد. سلسله تفاسیر در نقطه‌ای باید قطع گردد. در مقابل، فراچنگ آوردن قاعده را باید به شیوه‌ای پیشانظری[30] درک کرد. برای فهم یک قاعده، باید ورزیدن پیشه کرد و در مقام عمل با به کار بستنِ قاعده، چگونگی تبعیت از آن ‌را دریافت؛ بحث و فحص نظری در این میان از ما دستگیری نمی‌کند.

بنا بر آنچه آمد، می‌توان نتیجه گرفت که طبق تلقی واقع‌گرایانه از آرای ویتگنشتاین، الگوهای هنجاری کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف، واقعی‌اند به این معنا که رفتار دلیل‌آفرین[31] واژگان در سیاق‌های مختلف بدین الگوهای کاربست واژگان پاسخگوست. کاربران زبان هنگام استعمال واژه‌ها در سیاق‌های مختلف، ناگزیرند از این الگوها تبعیت کنند. در این حالت، می‌توان تلقی‌ای ارائه کرد که به لحاظ دلالت‌شناختی، تمایز میان «صحیح» و «آنچه به نظر صحیح می‌آید» را لحاظ کند. علاوه بر این، از آنجا که الگوهای زبانی‌ای که متکون صحت و سقم کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف‌اند، جدای از واژگان وجود ندارند، کاربران زبان نقشی بی‌بدیل و حذف‌ناشدنی در ظهور و بروز این الگوهای هنجاری کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف دارند.

2. استدلال زبان خصوصی

تا اینجا با بحث تبعیت از قاعده آشنا شدیم و دیدیم که چگونه می‌توان تلقی‌ای از ضابطه‌مندی و معیار هنجاری احراز صحت و سقم کاربست واژگان به دست داد. حال اجازه دهید بر اساس تمایز دلالت‌شناسانه میان «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌رسد» که نقشی محوری در قرائت واقع‌گرایانه از نظریۀ معناداری ویتگنشتاین دارد، استدلال زبان خصوصی را بررسی کنیم.

استدلال زبان خصوصی در کاوش‌های فلسفی متضمن این معناست که یک کاربر زبان، هیچ دسترسی ویژه‌ای به اندیشه‌ها، احساسات و عواطف خود ندارد. شیوه‌ای که کاربر زبان برای ابراز اندیشه‌ها، احساسات و عواطف خود به کار می‌گیرد، نمی‌تواند دل‌بخواهی و خصوصی باشد؛ زیرا اگر کاربر زبان مختار باشد که واژگان و جمله‌ها را به نحو دل‌بخواهی به کار بگیرد، دیگر نمی‌توان تلقی‌ای از هنجارمندی و معیار هنجاری احراز صحت و سقم کاربست واژگان به دست داد. مدلول کلام فوق این است که چیزی با عنوان الگوهای هنجاری کاربست واژه، که کاربر زبان هنگام به کار بستن واژگان در سیاق‌های مختلف در قبال آنها پاسخگو و مسئول باشد، وجود ندارد. به بیان دیگر، تفکیک دلالت‌شناختی میان «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌رسد» رنگ می‌بازد، و این به آنجا می‌انجامد که دیگر چیزی به نام «معنا» وجود نخواهد داشت و چون ما با دیگر کاربران زبان وارد گفتگو می‌شویم و دادوستد معنایی می‌کنیم، دادوستدی که متوقف بر وجود تفکیک دلالت‌شناختی میان «صحیح/ آنچه صحیح به نظر می‌رسد» است، پس زبان خصوصی در معنای یادشده وجود ندارد.

برای روشن‌تر شدن مدعیات فوق، مثال ذیل را در نظر بگیرید؛ فرض کنید کاربر زبانی در مقام کسی که به پی افکندن یک زبان خصوصی مبادرت ورزیده است، یکی از احساس‌هایی را که تجربه کردی، در زبان با نشانه s نشان می‌دهد، و از طریق این نشانه به آن احساس ارجاع می‌دهد. بنابراین، اگر او در آینده باز با چنین احساسی مواجه شود، می‌تواند با رجوع به درون خود و با یادآوری آن احساس پیشین، این احساس جدید را نیز s بخواند. در چنین حالتی، تلقی‌ای از الگوهای هنجاری کاربست واژه در سیاقهای مختلف وجود دارد که طبق آن، تمایز میان صحیح و آنچه به نظر صحیح می‌آید، معنادار است.

 اما در بارۀ کاربست نشانۀ s در زمان حاضر چه می‌توان گفت؟ چگونه می‌توانیم در سیاق‌های مختلف، میان کاربرد صحیح و ناصحیح نشانه s تمایز قائل شویم؟ آیا معیاری برای احراز درستی و نادرستی کاربست واژه‌ وجود دارد که بتوان آن را در این میان به کار گرفت؟ اگر شیوۀ به کارگیری نشانۀ s در سیاق‌های مختلف تماماً‌ وابسته به کاربر زبان باشد، چگونه می‌توان تلقی‌ای در بارۀ تمایز میان کاربست صحیح و سقیم این نشانه در سیاق‌های متفاوت به دست داد؟ به نظر می‌رسد تلقی‌ای که متضمن معیار صحت و سقم کاربست واژگان در سیاقهای مختلف باشد، به نحوی که کاربر زبان خود را در قبال آن پاسخگو بداند، در دست نیست. اگر چنین باشد، دیگر نمی‌توان به لحاظ دلالت‌شناختی از تفکیک میان «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید»، سخنی به میان آورد؛ در حالی که وجود این تمایز برای کاربر زبان ضروری است تا بتواند ارتباط کلامی و دادوستد معنایی برقرار کند و اندیشه‌ها و تصوراتش را به شیوه‌ای فهم‌پذیر بیان کند. از آنجا که ما کاربران زبان ناچاریم برای ضابطه‌مندی کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف و فهم‌پذیر کردن منظورمان به الگوهای هنجاری کاربست واژه متوسل شویم، بنابراین هر تلقی‌ای که به انکار وجود معیار هنجاری احراز صحت و سقم کاربست واژگان بینجامد، از منظر دلالت‌شناسانه نامعقول و بدون توجیه است. تمایز میان «صحیح» و «آنچه به نظر صحیح می‌رسد»، پیوند تنگاتنگی با وجود الگوهای هنجاری کاربست واژگان دارد:

«بی‌شک تعریف، برای تثبیت معنای یک واژه کاراست. - خُب، این کار دقیقاً‌ با متمرکز کردن توجه من انجام می‌شود؛ چون به این طریق، من رابطۀ میان نشانه و احساس را در ]ذهنِ[ خودم حک می‌کنم. - اما «حک کردن در ]ذهنِ[ خود «می‌تواند معنایش فقط این باشد که این فرایند باعث می‌شود این ارتباط را در آینده به درستی به یاد بیاورم. اما برای مورد کنونی، ضابطه و معیاری برای صحت آن ندارم. آدم وسوسه می‌شود که بگوید: هرچه به نظر من درست بیاید درست است و معنای این حرف، تنها این است که در اینجا نمی‌توان از «درست» سخن گفت» ( ویتگنشتاین، 1381، §258).

طبق نظر ویتگنشتاین، اگر می‌خواهیم تلقی‌ای از معیار هنجاری احراز صحت و سقم کاربست واژگان به دست دهیم، باید به تفکیک دلالت‌شناسانه و هنجاری میان «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌رسد»، عنایت تام داشته باشیم. در غیر این صورت، نمی‌توانیم مراد خویش را از کاربست‌های گوناگون واژه در سیاق‌های مختلف معین کنیم. بنابراین، شخص برای فهم‌پذیر کردن معنای سخن‌اش هنگام به کاربستن واژه‌ها و جمله‌ها در سیاق‌های مختلف، باید در برابر الگوهای هنجاری کاربست واژه پاسخگو باشد. مفهوم پاسخگو بودن کاربر زبان به الگوهای زبانی هنجاری، هنگام به کار بستن واژه‌ای در سیاقهای مختلف، تبیینی از تفکیک دلالت‌شناختی میان «صحیح» و «آنچه به نظر صحیح می‌آید»، به دست می‌دهد که برای تکوین معنا ضروری است.

به طور خلاصه، استدلال زبان خصوصی مبتنی بر نبود انکار وجود الگوهای هنجاری کاربست واژگان و همچنین، تأکید بر پاسخگو بودن کاربر زبان به این الگوهای زبانی هنگام به کار بستن واژگان در سیاق‌های مختلف است. تفکیک دلالت‌شناختی میان «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید»، نقشی بی‌‌بدیل در این استدلال ایفا می‌کند. با احتساب این تفکیک دلالت‌شناسانه، ما هنگام به کارگیری واژگان در سیاق‌های مختلف، مرادمان را فهم‌پذیر می‌کنیم.

3. بحث فرگه در بارة عینی بودن معنا

پایان قرن نوزدهم دوران شکوفایی و گسترش رویکردهای روان‌شناخت‌باورانه[32] به زبان و بحث‌های دلالت‌‌شناختی است. فیلسوفان بسیاری تمام اهتمام خویش را معطوف به پاسخگویی به این سؤال کرده بودند که زبان چگونه دلالت می‌کند و ما انسان‌ها چگونه می‌توانیم افکارمان را از طریق ارتباط کلامی و به واسطة زبان به یکدیگر منتقل کنیم. نتیجه دلبستگی این فیلسوفان به روان‌شناسی از یک سو، و علاقة آنها به سنت تجربی (به خصوص به آثار لاک و برکلی) از سوی دیگر، تبدیل شدن «تصور» به محوری‌ترین مفهوم در آثار فلسفی‌ آن دوران بود. به نظر این روان‌شناخت‌باوران هر گونه پژوهشی در زبان باید پژوهشی باشد که به موجودات ذهنی بپردازد؛ چرا که هر واحد زبانی تنها زمانی فهمیده می‌شود که تصوری را تداعی کند. به این ترتیب، تصور یگانه چیزی است که ضامن دلالت و معناداری واژه‌ها و جمله‌هاست.

فرگه در مقدمة مقالة « اندیشه» به صراحت هدف خود را نقادی این رویکردهای روان‌شناخت‌باورانه به زبان می‌شناساند. وی با تأکید بر جدایی منطق از روان‌شناسی بدین تلقی که معنای تصوری در ذهن کاربر زبان است، حمله می‌کند. به نظر فرگه ذهن، ظرف پُر از تصویری نیست که کاربر زبان تصاویر درون آن را فراخوانَد و از طریق واژه‌ها و جمله‌ها، آنها را به شیوه‌های مختلف به کار گیرد؛ بر عکس، تصورها و تصویرهای ذهنی هیچ نقشی در تکوین معنا ندارند.

کل مقالة « اندیشه» معطوف به استدلال در ردِّ ذهنی بودن معناست،[33] اما آنچه فرگه در این مقاله آورده است، اگرچه کاملاً استدلالی است ولی به شکل صورتبندی صوری رایج در کارهای منطقدانان و فیلسوفان تحلیلی معاصر نیست. اجازه دهید برای سهولت بحث استدلال فرگه را به صور‌ت زیر صورت‌بندی می‌کنیم:

مقدمة 1: اگر معنا، تصور و امری ذهنی باشد، هرگز نمی‌توانیم با یکدیگر ارتباط کلامی برقرار کنیم.

مقدمة 2: ما می‌توانیم با سایر کاربران ارتباط کلامی و دادوستد معنایی برقرار کنیم و مراد خویش را با استعمال واژه‌ها و جملات در سیاق‌های مختلف‌ به یکدیگر انتقال دهیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نتیجه: معنا تصور نیست.

پیش از بحث لازم است اندکی در بارة برداشت فرگه از چیزی که با آن مخالفت می‌کند، یعنی مفهوم «تصور» صحبت کنیم. وی توضیح این مفهوم را با بحثی معرفت‌شناختی در بارة نقش آن در شکل‌دادن به شناخت آدمی آغاز می‌کند و پیشتر می‌رود و سرانجام نتیجۀ این تحلیل معرفتی را در حوزة دلالت‌شناسی به کار می‌بندد.

به نظر فرگه، جهانی وجود دارد که خارج از ما و مستقل از شناخت ماست. این جهان هست، چه ما‌ انسان‌ها آن را بشناسیم و چه نشناسیم. به این ترتیب، وی وجود این جهان را پیش‌فرض می‌گیرد (فرگه، 1374، ص97). او پس از این فرض گامی پیشتر می‌نهد و می‌افزاید شناخت ما به جهان را تأثرات حسی‌مان[34] فراهم می‌کنند؛ ما اشیای سازندة عالم خارج را می‌بینیم، لمس می‌کنیم و.... سرچشمة این تأثرات حسی اعیان سازندة جهان و داده‌هایی است که اندام‌ها و حواس ما از آنها دریافت می‌کنند. از این تأثرات حسّی تصورهایی متناظر با آنها در ذهن ما پدید می‌آید. به این ترتیب، آگاهی ما از جهان را تصورهای ما که خود حاصل حسداده‌های[35] ما هستند، می‌سازند.

از سوی دیگر، تصورات یا تأثرات حسی اموری خصوصی هستند و همگی
 به افراد گیرندة خود اتکا دارند. ممکن نیست تصوری بیابیم که هیچ دارنده‌ای
نداشته باشد:

«آن ارتسام حسی از سبز که در من است،‌ تنها به دلیل وجود من موجود است. من دارندة آن هستم. به نظر ما اینکه یک درد، یک خلق و خو یا یک خواسته، مستقلاً و بدون کسی که دارندة آنهاست، در این عالم از جایی به جایی برود، محال است. وجود احساس بدون وجود احساس‌کننده ناممکن است» (فرگه، 1374، ص97).

تصورها اسباب و اثاثیة ذهن دارنده‌شان هستند و در نبود صاحبِ تصور ناپدید می‌شوند. آنها به ذهن وابسته‌‌‌اند؛

«ایده‌ها چیزهایی هستند که ما دارندة آنها هستیم...؛ ایده‌هایی را که شخص دارد، متعلق به آگاهی اوست.... ایده‌ها نیازمند کسی هستند که دارندة آنها باشد» (فرگه، 1374، ص97).

به نظر فرگه، تصور تماماً‌ وابسته به ذهن است. ما نمی‌توانیم تصوری را جدا از صاحبش بیابیم. به بیان دیگر، ذهن شناسنده تصورهایش را به شیوه‌ای خصوصی و یکسر شخصی کسب می‌کند. هیچ کسی نمی‌تواند به تصورهای دیگران دسترسی پیدا کند یا نقشی در شکل‌گیری آنها ایفا کند. تصورهای هر کس از آن خود اوست و با تصورهای دیگران متفاوت است.

تا اینجا فرگه به بررسی معرفت‌شناختی مفهوم تصور پرداخته‌ است، اما چنان که گفتیم، او این بحث را درآمدی برای پیشبرد بحث دلالت‌شناسانه‌‌اش قلمداد می‌کند. پرسش دلالت‌شناختی‌ای که مقاله باید بدان پاسخ گوید، از این قرار است: «چگونه می‌توانیم معنای یک واژه یا جمله را بفهمیم؟» اگر معنای واژه‌ها و جمله‌ها چنان که تجربه‌گرایان گفته‌اند، تصورهایی باشد که از آنها در ذهن کاربران زبان تداعی می‌‌گردد، برای تبیین چگونگی ارتباط کلامی میان کاربران زبان با دشواری بزرگی مواجه
خواهیم بود؛ چرا که همان طور که دیدیم، تصورها اموری هستند که تنها در ذهن کاربر
زبان جای دارند؛

«هر ایده‌ای تنها متعلق به یک شخص است؛ هرگز دو نفر دارندة یک ایده نیستند؛ زیرا در غیر این صورت، ایده‌ها به صورتی مستقل از این یا آن شخص وجود خواهند داشت» (فرگه، 1374، ص99).

وقتی یک کاربر زبان واژة « قرمز» را به زبان می‌آورد، به تصوری ارجاع می‌دهد که تنها در ذهن خود اوست؛ نه کس دیگری. از طرف دیگر، وقتی این واژه را از دهان آن شخص می‌شنویم، تصوری از مفهوم «قرمز» را به یاد می‌آوریم که خاص خودمان است. با این اوصاف چگونه می‌توان تضمین کرد که تصور ما از مفهوم «قرمز» به تصور آن شخص شبیه باشد؟ چیزی نمی‌توان گفت چرا که تضمینی در کار نیست. تصورهای ما از آن خودمان است و تصورهای آن کاربر زبان از آن خودش؛

«اگر کلمة «قرمز» نه برای بیان وصفی از اوصاف اشیاء بلکه برای مشخص کردن صور محسوسِ متعلق به آگاهی من باشد، تنها در قلمرو آگاهی من حمل‌پذیر و اطلاق‌پذیر خواهد بود؛ زیرا مقایسۀ انطباعات حسّی من با انطباعات حسّی شخص دیگر، ناممکن است. از این رو، باید در قلمرو آگاهی یک فرد انطباع حسّی خاص متعلق به آگاهی او را با انطباع حسی خاص متعلق به قلمرو آگاهی فرد دیگری در یک جا جمع آورد.... ]اما[ ایده‌های متعلق به من ذاتاً و طبیعتاً چنان متقوّم و وابسته به قلمرو آگاهی من هستند که هر ایدة دیگری هم که کس دیگری داشته باشد، دقیقاً به همین ترتیب متفاوت از ایده‌های متعلق به من‌ است» (فرگه، 1374، ص98).[36]

تصورها به تمامی خصوصی‌‌اند و نمی‌توانند به ذهن دیگران منتقل شوند. حال اگر چنین باشد، انسان‌ها چگونه می‌توانند با یکدیگر دادوستد معنایی و ارتباطی کلامی داشته باشند؟ اگر تصورهای مشترکی میان کاربران زبان وجود نداشته باشد، چگونه می‌توان دانست که منظور دیگران هنگام استعمال یک واژه یا جمله در سیاق‌های گوناگون چیست؟ به نظر می‌رسد در چنین شرایطی هر گونه ارتباط کلامی‌ای ناممکن خواهد بود.

حال اجازه دهید به مفهوم «صدق» و «کذب» و جایگاه آنها در داستانِ دلالت‌‌شناختی فرگه بپردازیم. مطابق نظر فرگه، اگر میان تصور و معنا ارتباط مستحکمی وجود داشته باشد‌، هرگز نمی‌توانیم در بارۀ ارزش صدق یک جمله یا گزاره حرف بزنیم و بگوییم آیا فلان جمله یا گزاره واقعاً صادق است یا نه؛ زیرا صدق و کذب یک جمله را نمی‌توان به طور خصوصی بررسی کرد. در تعیین صدق و کذب یک جمله دیگر کاربران زبان نیز باید مشارکت داشته باشند و اظهار نظر کنند. روشن است که آنها برای انجام این کار باید به جمله‌ای که می‌خواهند بررسی کنند، دسترسی داشته باشند. حال، اگر معنای جمله امری خصوصی باشد و در نتیجه، نتوان به شیوه‌ای همگانی و عمومی در باره‌اش سخن گفت، صدق و کذب‌اش تماماً‌ به کاربری وابسته می‌شود که آن را بیان کرده است. به این ترتیب، دیگر کاربران زبان و در حقیقت، شنوندگان سخن نمی‌توانند صدق و کذب آن را بررسی کنند. حاصل آنکه نمی‌توان هیچ ‌گونه توضیحی به دست داد که متضمن تفکیک دلالت‌شناختی میان «صحیح» و « آنچه به نظر صحیح می‌آید» باشد:

«بنابراین، اگر مراد از واژه‌های «صادق» و «کاذب» نیز چیزی که من دارندة آن هستم، باشد، فقط در قلمرو آگاهی من قابلیت حمل دارد و به وجهی خبر از مضمون و محتوای آگاهی من می‌دهد. در این صورت صدق هم محدود به همین محتوا خواهد شد و این امر که چیزی شبیه به آن در
حوزة آگاهی دیگران هم وجود دارد یا نه، نامعلوم خواهد ماند» ( فرگه، 1374، ص100).

صدق و کذب یک جمله تماماً وابسته به ذهن کاربر زبان و تصور او خواهد بود. مدلول کلام فوق این است که «آنچه به نظر صحیح می‌آید»، در این داستان دلالت‌شناختی هیچ جایی نخواهد داشت. معیار هنجاریِ صحت و سقم کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف نیز زائد و بی‌مصرف خواهد بود. به بیان دیگر،  الگوهایی که از سویی، کاربرد واژه‌ها را توضیح دهد و از سویی دیگر، کاربر زبان در مقابل آنها پاسخگو باشد، وجود نخواهد داشت. در نتیجه، چیزی با عنوان معنا برای برقراری ضمانت ارتباط کلامی میان انسانها وجود نخواهد داشت.

از سوی دیگر، مطابق نظر فرگه ما کاربران زبان با یکدیگر ارتباط کلامی برقرار می‌کنیم؛ واژه‌ها و مفاهیم را در سیاقهای مختلف به کار می‌گیریم و از آنها تعیین مراد می‌کنیم (مقدمة 2). امکان این ارتباط به ما نشان می‌دهد که باید تمایز دلالت‌شناختی‌ای میان «صحیح» و «آنچه به نظر صحیح می‌آید»، وجود داشته باشد؛ چراکه همان طور که دیدیم، نبود این تمایز به ناممکن شدن ارتباط کلامی منجر می‌شود. از سوی دیگر، با پذیرفتن چنین تمایزی دیگر نمی‌توان معنا را تصور و امری خصوصی و ذهنی قلمداد کرد و این درست همان نتیجه‌ای است که فرگه در استدلال خویش در پی موجه کردن آن بوده است ( نتیجه): معنا امری ذهنی نیست. ذهنی نبودن معنا، تعبیر دیگری از تمایز دلالت‌شناختی میان «صحیح» و «آنچه به نظر صحیح می‌آید» است.

فرگه برای تبیین عینی بودن معنا وجود قلمرو سومی[37] را فرض می‌گیرد که معنای واژه‌ها و جمله‌ها در هیئت هستی‌هایی انتزاعی در آن جای دارند. این قلمرو دربردارندة هستی‌هایی است که مستقل از ذهن انسان‌‌اند و فارغ از آن وجود دارند. این جهان را که خصلتی افلاطونی دارد، موجوداتی می‌سازند که برخلاف تصورات واجد عینیت‌اند. فرگه از این موجودات انتزاعی به «اندیشه» یاد می‌کند. به این شکل وی برای توضیح امکان ارتباط‌ کلامی میان کاربران زبان، مابعدالطبیعة افلاطونی‌ای برای معانی می‌آفریند که حافظ و ضامن معنای واژه‌ها و جمله‌های سازندة کلام باشد.

به این ترتیب فرگه با تمایز جهان اندیشه‌ها از جهان تصورات، تمایز دلالت‌شناختی‌ای را که سالها بعد ویتگنشتاین با طرح آن با عنوان تمایز میان «صحیح» و «آنچه به نظر صحیح می‌آید»، به رد امکان زبان خصوصی می‌پردازد، به نحوی دیگر ترسیم می‌کند.[38]

نتیجه

پس از بررسی استدلال زبان خصوصی در پرتو تلقی واقع‌گرایانه از بحث استدلال تبعیت از قاعده و تمایز میان تصاویر ذهنی و اندیشه در معنایِ فرگه‌ایِ آن، نتیجه‌ای که حاصل می‌شود، این است که نحوۀ صورت‌بندی استدلال زبان خصوصی در کاوش‌های فلسفی،‌ بسیار متأثر از تلقی فرگه‌ای از معناست. در واقع، تمایز «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید»، نقشی محوری در تلقیِ هم ویتگنشتاین و هم فرگه از معنا دارد. برای ارائۀ تلقی‌ای از معیار هنجاری احراز صحت و سقم کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف ضروری است که بر تمایز مذکور صحّه بگذاریم؛ چه در غیر این صورت،‌ کل ایدۀ ارتباط کلامی و دادوستد معنایی بی‌اساس می‌شود.

همچنین، باید به خاطر داشته باشیم که گرچه هم داستان فرگه و هم داستان ویتگنشتاین در باب چگونگی تکون معنا مبتنی بر تمایز مذکور است، نحوۀ صورت‌بندی ویتگنشتاین از این موضوع، به لحاظ متافیزیکی کاملاً متفاوت از صورت‌بندی فرگه‌ است، فرگه بر عالم متافیزیکیِ افلاطونی صحّه می‌گذارد تا تلقی عین‌گرایانه‌ای از معنا به دست دهد، در حالی که ویتگنشتاین ایدة ورزیدن را ابداع می‌کند و بروز و ظهور تمایز دلالت‌شناختی «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید» را حاصل ورزیدن مستمر کاربر زبان می‌داند.

یادداشت‌ها



2. ترجمۀ فارسی‌ای از کتاب Philosophical Investigations ویتگنشتاین با مشخصات کتاب‌شناختی ذیل منتشر شده است: لودویگ ویتگنشتاین (1381)، پژوهش‌های فلسفی، ترجمه فریدون فاطمی، تهران:‌ مرکز.

      تمامی ارجاعات مقاله به این کتاب با دخل و تصرف‌هایی از این منبع است. مسئولیت کلیة این تصرفات با نویسندگان است.

3. همه ارجاع‌های مقالة «اندیشه» از از این منبع است: فرگه، گوتلوب (1918)، «اندیشه»، ترجمه محمود یوسف ثانی، فصلنامه ارغنون، شماره 7 و 8 ، 1374.

[3]. idea

[4]. semantic

[5]. anti - realistic

[6]. realistic

[7]. linguistic patterns

[8]. answerable

10. در این بخش از مقاله، ما در باره تلقی واقع‌گرایانه از استدلال تبعیت از قاعده سخن می‌گوییم، در عین حال، تلقی‌های بدیلی نیز وجود دارند که ایده هنجارمندی (normativity) کاربست واژگان در سیاق‌های مختلف را به تمامی زیر سؤال می‌برند و تلقی شکاکانه‌ای از معنا به دست می‌دهند. دلایل ما در رد تلقی ضدواقع‌گرایانه از معنا، در ادامه مقالۀ اقامه خواهد آمد. پیش از آن‌ می‌کوشیم قرائتی واقع‌گرایانه از استدلال تبعیت از قاعده را تبیین نماییم؛ قرائتی که در آن، تمایز میان «صحیح / آنچه به نظر صحیح می‌آید» تلقی به قبول شده است.

[10]. theorized normative standard

[11]. in a flash

13. برای جزئیات بیشتر در بارۀ تلقی کریپکی از آرای ویتگنشتاین به منابع زیر مراجعه کنید:

    - Kripke, S. (1982), Wittgenstein on Rules and Private Language: An Elementary Exposition (oxford: Blackwell).

    - Mclinn, M. (1997), Routledge Phylosophy Guidebook to Wittgenstein and the \"Philosophical Investigations\" (London, Routledge), Chapter 3.

    - Thornton, T. (1998), Wittgenstein on Thought and Language: The Philosophy of Content (Edinburgh: Edinburgh University Press), chapter 3 & (2004) John MCDowell (Chesham: Acumen) chapter 1.

[13]. truth - conditions

[14]. assertability - conditions

16. برای جزئیات بیشتر این صورت‌بندی از تفسیر کریپکی رک.

   - Luntley, M. (2003), Wittgenstein: Meaning and Judgement (oxford: Blackwell), chapter 4.

[16]. normless

[17]. normative power

[18]. dead sign

[19]. bipartite

21. شایان ذکر است که خوانش جمع‌گرایانه (communitarianistic) از ویتگنشتاین متأخر در ادبیات، متأثر از تلقی ضدواقع‌گرایانه و جمع‌گرایانه از کریپکی است. مطابق با این تلقی، معانی واژگان صرفاً در خلال کاربرد آن در جامعه کاربران زبان فراچنگ می‌آید. چیزی با عنوان الگوهای هنجاری کاربست واژگان که در پرتو آن بتوان از شرایط صدق به کار بسته شدن واژگان سخن گفت، وجود ندارد.

[21]. unitarian

[22]. practice

[23]. normative

[24]. communitarian

[25]. justification

[26]. source of normativity

[27]. what we do with words

[28]. non-theoretical

30. برای آشنایی بیشتر با نقدهای واردشده بر تفسیر کریپکی، رک.

  - McDowell, J.(1998), Mind, Value and Reality (Cambridge, London: Harvard University Press). See Also McGinn, C. (1984), Wittgenstein On Meaning: An Interpretation and Evaluation (Oxford: Basil Blackwell).

[30]. pre-theoretically

[31]. reason-giving behavior

[32]. psychologism

[33]. وی سالها پیش از مقالة اندیشه در مقالة در بارة معنا و مصداق به رد ذهنی بودن معنا پرداخته بود، رک. فرگه، گوتلوب (1367)، در بارة معنا و مصداق، ترجمه منوچهر بدیعی، فرهنگ، کتاب دوم و سوم، بهار و پاییز.

[34]. sense impression

[35]. sense data

37. دوقلاب از ما است.

38. فرگه از جهان خارج به قلمرو اول و از جهان ذهن به قلمرو دوم یاد می‌کند.

39. پیشتر مایکل دامت مقایسه‌ای، گرچه به اجمال، میان استدلال زبان خصوصی ویتگنشتاین و استدلال عینی بودن معنا فرگه انجام داده است. برای تفصیل مطلب، رک.

- Dummett, M. (1981), Frege, Philosophy of Language (Combridge, Massachusetts, Harvard University Press), 2nded, pp.638-41

 

کتابنامه

- فرگه، گوتلوب (1367)، «‌در بارة معنا و مصداق»، ترجمه منوچهر بدیعی، فرهنگ، کتاب، دوم و سوم، بهار و پاییز.

- همو (1374)، «اندیشه»، ترجمه محمود یوسف ثانی، فصلنامه ارغنون، شماره 7 و 8.

- ویتگنشتاین، لودویگ (1381)، پژوهش‌های فلسفی، ترجمه فریدون فاطمی‌، تهران: مرکز.

 

- Dummett, M.(1981), Frege, Philosophy of Language, 2nd ed., Combridge, Massachusetts: HarvardUniversity Press.

- Kripke, S. (1982), Wittgenstein on Rules and Private Language: An Elementary Exposition, oxford: Blackwell.

- Luntley, M (2003), Wittgenstein: Meaning and Judgement, oxford: Blackwel.

- McDowell, J.(1998), Mind, Value and Reality, Cambridge, London: Harvard University Press.

- McGinn, C. (1984), Wittgenstein On Meaning: An Interpretation and Evaluation, Oxford: Basil Blackwell.

- Mclinn, M. (1997), Routledge Phylosophy Guidebook to Wittgenstein and the "Philosophical Investigations", London: Routledge.

- Thornton, T.(1998), Wittgenstein on Thought and Language: The Philosophy of Content, Edinburgh: EdinburghUniversity Press.

- Thornton, T.(2004), John MCDowell, Chesham: Acumen.

- Wittgenstein, L.(2001), Philosophical Investigations, trans. G.E.M. Anscombe,  Oxford:Blackwell Publishing.